لوکستا بازوانش را دورِ سِر کلود میگذارد. سٍر کلود مرا ترک نکن، لوکستا. اگِرسن! تو واقعا او را باور داری؟ اگِرسن سرش را تکان میدهد. پرده
۳ کتاب
لوکستا بازوانش را دورِ سِر کلود میگذارد. سٍر کلود مرا ترک نکن، لوکستا. اگِرسن! تو واقعا او را باور داری؟ اگِرسن سرش را تکان میدهد. پرده
. . اخیرا به نقطهای رسیدم که دیگه حقارت هم توان تحقیرکردن منو نداره. آدم به جایی میرسه که احساسش متوقف میشه، اونوقته که اندیشهشو بیان میکنه
این که شما خودتونو مسخره ببینین، هیچ صدمهای به شما نمیزنه، خودتونو بسپرین به همون دیوونهای که هستین.