The Restaurant at the End of the Universe The Restaurant at the End of the Universe
۳ کتاب
داگلاس آدامز از نویسندگانی است که کارش با روایت، تجربه انسانی و نگاه شخصی شناخته میشود. آثار او از دل فرهنگی مشخص میآیند، اما در برخورد با خواننده راهی به پرسشهای آشناتر باز میکنند.داگلاس آدامز از نویسندگانی است که کارش با روایت، تجربه انسانی و نگاه شخصی شناخته میشود. آثار او از دل فرهنگی مشخص میآیند، اما در برخورد با خواننده راهی به پرسشهای آشناتر باز میکنند. در زندگی و مسیر ادبی او میتوان رد زمانه، زبان و دغدغههای اجتماعی یا فردی را دید.
وقتی ما دانشمندها یه چیزی پیدا میکنیم که نمیفهمیمش،اسمش رو یه چیزی میداریم که شما نتونین بفهمین یا حتی تلفظ کنین. یعنی میخوام بگم اگه ما به شما اجازه بدیم که راست راست راه برین و به یارو بگین خدای بارون،این به این معنیه که شما یه چیزی میدونین که ما نمیدونیم و ما نمیتونیم اجازه چنین وضعیتی رو بدیم. نخیر. بنابراین اول یه اسمی روی ماجرا میذاریم که معلوم بشه مال ماست،نه مال شما. بعد تازه میشینیم تا ببینیم یه چیزی پیدا کنیم که بتونه ثابت کنه که این پدیده اون چیزی نیست که شما صداش میکنین،بلکه اون چیزیه که ما صداش میکنیم. حتی اگه بعدا معلوم بشه که حق با شما بوده،باز هم حق با شماها نخواهد بود. چون اون وقت ما اسم این پدیده رو میذاریم،چیز،مثلا فرامعمول که نگیم ماورای طبیعی تا شما فکر نکنین که میدونین ماجرا از چه قراره چون کلمه ماورای طبیعی تاحالا به گوشتون خورده. نخیر. ما اسمش رو میذاریم « شاخص ماورای معمول پیش بینی تصاعدی» . شاید یه « نیمه» یا یه « فرا» هم انداختیم تو اسم که بعدا بهمون گیر ندین.
۳ کتاب
The Restaurant at the End of the Universe The Restaurant at the End of the Universe
وقتی ما دانشمندها یه چیزی پیدا میکنیم که نمیفهمیمش،اسمش رو یه چیزی میداریم که شما نتونین بفهمین یا حتی تلفظ کنین. یعنی میخوام بگم اگه ما به شما اجازه بدیم که راست راست راه برین و به یارو بگین خدای بارون،این به این معنیه که شما یه چیزی میدونین که ما نمیدونیم و ما نمیتونیم اجازه چنین وضعیتی رو بدیم. نخیر. بنابراین اول یه اسمی روی ماجرا میذاریم که معلوم بشه مال ماست،نه مال شما. بعد تازه میشینیم تا ببینیم یه چیزی پیدا کنیم که بتونه ثابت کنه که این پدیده اون چیزی نیست که شما صداش میکنین،بلکه اون چیزیه که ما صداش میکنیم. حتی اگه بعدا معلوم بشه که حق با شما بوده،باز هم حق با شماها نخواهد بود. چون اون وقت ما اسم این پدیده رو میذاریم،چیز،مثلا فرامعمول که نگیم ماورای طبیعی تا شما فکر نکنین که میدونین ماجرا از چه قراره چون کلمه ماورای طبیعی تاحالا به گوشتون خورده. نخیر. ما اسمش رو میذاریم « شاخص ماورای معمول پیش بینی تصاعدی» . شاید یه « نیمه» یا یه « فرا» هم انداختیم تو اسم که بعدا بهمون گیر ندین.
اکنون همهمه ای از صداها،توضیحات و ناله ها،فاجعه ای برگشت ناپذیر،دنیایی محکوم به نابودی،موجی از یاس و توفانی از نا امیدی،سقوطی مرگبار و شکستن دوباره کلمات. به ناگهان جرقه ای از امید،یافتن سایه ی زمینی دیگر در میان تور زمانها ،میان ابعاد در هم تنیده،تنش و کشش موازی،جهش اراده،سقوط و شکست و فرار آن. زمینی نو به جایگزینی زمین نابودشده ی پیشین. زمینی بدون دلفین ها.
خروش عمیق اقیانوس. شکستن امواج در سواحلی دور و دست نیافتنی. تندر بی صوت عمق. و در این میان صداهایی،نه صدا که زمزمه و آوا،تکه پارههای کلمات،نواهایی نیمه گفته و نیمه فکر شده. سلامهایی که موج موج میرسند و میروند،کلماتی که موج مانند شکسته میشوند و به اقیانوس بی کلامی باز میگردند. صدها پاره ی شکسته ی غم در سواحل زمین. موجهای شادمانی در-راستی در کجا؟جهانی که به گونه ای توصیف ناپذیر پیدا شد،به گونه ای توصیف ناپذیر بدست آمد. خیستر از آب. آوازی از آب.
دلیل دیگه ای که لقب وونکو عاقل رو به خودم دادماینه که مردم فکر کنن من عقلم رو از دست دادم. این به من اجازه میده که هر چیزی رو که میبینم بیان کنم. اگر برات مهمه که مردم فکر کنن که دیوونه شدی،هیچ وقت دانشمند خوبی نمیشی.
من اسم دوران بچگیم رو رو خودم گذاشتم تا یه چیزی رو به یاد خودم بیارم: این که یه دانشمند باید مثل یه بچه باشه. اگه چیزی رو میبینه باید بگه که اون رو میبینه. فرقی نمیکنه که اون چیزی باشه که فکر میکرده قراره ببینه یا نه. اول ببین،بعد فکر کن،بعد تست کن. اما همیشه اول ببین. وگرنه فقط چیزهایی رو میبینی که انتظارش رو داری. بیشتر دانشمندها این اصل رو فراموش میکنن.