مارگارت دیکنسون

۲ کتاب

مارگارت دیکنسون

زادگاه
Paris
زادروز
۲ آوریل ۱۸۴۰
درگذشت
۲۹ سپتامبر ۱۹۰۲

هنوز توضیحی ثبت نشده است.

”
فکر می‌کرد خودش مقصر است و لایق رفتاری است که با او می‌شود.
دختر گل لاله

کتاب‌های مارگارت دیکنسون

۲ کتاب

نقل‌قول‌های مارگارت دیکنسون

فکر می‌کرد خودش مقصر است و لایق رفتاری است که با او می‌شود.

جنی و مدی، مشترکات زیادی داشتند. هر دو، برای سن‌شان، لاغر و کوچک بودند. هر دو موهای بلوند و چشمان آبی داشتند و هر دو را بیرون دروازه‌ی یتیم‌خانه رها کرده بودند، البته جنی درست بعد از تولدش، آن جا رها شده بود. اما جنی ترسو و ضعیف بود، انگار قربانی به دنیا آمده بود، فرق‌شان درست این جا مشخص می‌شد.

- اون دخترِ قوی‌ایه و… و فرمانبردار. تُن صدای خانم پاتر، کم‌ترین تردیدی را نشان نمی‌داد. اگر قرار باشد از دست این بچه‌ی شرور خلاص شود، هر دروغی می‌گفت.

- کجا می‌رم؟ - قراره تو یه مزرعه کار کنی. قراره شیر بدوشی یا چیزی مثل اون. حتماً دوستش خواهی داشت. مدی سعی کرد چنین کاری را تصور کند اما نتوانست. او چیز کمی از پشت دیوارهای بلند یتیم‌خانه‌ی دختران می‌فیلد دیده بود، به جز پیاده‌روی از میان روستا با دیگر دختران چهارده ساله، به صورت صف به سمت مدرسه یا کلیسا. سفرهای گهگاهی با اتوبوس به نزدیک‌ترین شهر، ولاندون، اما حتی آن موقع هم، آزادی چرخیدن و نگاه کردن به ویترین مغازه‌ها را نداشت.

از درِ باز انباری، می‌توانست گل‌های لاله را ببیند، ردیف پشت ردیف، مثل رنگین کمانی که در نور گرم خورشید می‌درخشید. مدی، آن‌ها را با دست‌های خود کاشته بود. آیا امکان داشت هرچه که دوست داشت، هرچه که برایش کار کرده و زحمت کشیده بود، حالا، در لحظه‌ای از دیوانگی، بر باد رود؟