پذیرش مرگ خودم و درک آسیبپذیری خودم همهچیز را برایم آسانتر کرده است. سر درآوردن از اعتیادهایم، تشخیص و مواجهه با حقبهجانبیهایم، پذیرفتن مسئولیت مشکلات خودم؛ تحمل ترسها و عدم قطعیتهایم، پذیرفتن شکستها و جوابهای منفی و… همگی با اندیشیدن به مرگ سبکتر شدهاند. هرچه بیشتر به درون تاریکی خیره میشوم، زندگی پرنورتر میشود، دنیا ساکتتر میشود و مقاومت ناخوداگاهم نسبت به همهچیز کمتر میشود.
۱ کتاب
پذیرش مرگ خودم و درک آسیبپذیری خودم همهچیز را برایم آسانتر کرده است. سر درآوردن از اعتیادهایم، تشخیص و مواجهه با حقبهجانبیهایم، پذیرفتن مسئولیت مشکلات خودم؛ تحمل ترسها و عدم قطعیتهایم، پذیرفتن شکستها و جوابهای منفی و… همگی با اندیشیدن به مرگ سبکتر شدهاند. هرچه بیشتر به درون تاریکی خیره میشوم، زندگی پرنورتر میشود، دنیا ساکتتر میشود و مقاومت ناخوداگاهم نسبت به همهچیز کمتر میشود.
هیچ چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. هرگز.
بوکفسکی در جایی نوشت، « ما همه خواهیم مرد، همگی ما. عجب سیرکی! همین به تنهایی باید کافی باشد تا همدیگر را دوست داشته باشیم، ولی اینطور نیست. ما از مسائل بیاهمیت زندگی وحشتزده و ویران میشویم. ما در هیچوپوچ زندگی غرق شدهایم.
فرهنگ امروز ما توجه زیاد را با موفقیت بزرگ اشتباه میگیرد. فرض میکند که ایندو یکسان هستند. اما اینطور نیست. شما عالی هستید. همین حالا. چه خودتان بدانید چه ندانید. چه دیگران بدانند چه ندانند. نه به این خاطر که یک برنامهٔ آیفون ساختهاید، یا مدرسه را یک سال زود تمام کردهاید یا یک قایق توپ خریدهاید، این چیزها نشاندهندهٔ عالی بودن نیست. شما عالی هستید، چون در مواجهه با سردرگمی بیپایان و مرگ حتمی، تصمیم میگیرید که دغدغهٔ چه چیزی را داشته باشید یا نداشته باشید. همین حقیقت صرف، همین گزینش ارزشهایتان در زندگی، شما را زیبا کرده است، شما را موفق و محبوب کرده است. حتی اگر خودتان این را ندانید. حتی اگر در جوی کنار خیابان بخوابید و غذایی برای خوردن نداشته باشید.
اگر به سخنان ارسطو یا روانشناسهای هاروارد یا حضرت مسیح یا حتی بیتلز گوش دهید، همهٔ آنها میگویند که خوشحالی از یک چیز میآید: اهمیت دادن به چیزی فراتر از خودتان، باور به اینکه شما یک عنصر مؤثر در نهادی بسیار بزرگتر هستید، اینکه زندگیتان صرفاً یک جریان فرعی در یک خط تولید پیچیده است. این احساس، آن چیزی است که مردم به خاطرش به کلیسا میروند، آن چیزی است که به خاطرش میجنگند، آن چیزی است که به خاطرش خانوادههایشان را بزرگ میکنند و برای بازنشستگیشان پسانداز میکنند و پل میسازند و گوشیهای موبایل اختراع میکنند: این احساس گذرا که بخشی از چیزی بزرگتر و درکناپذیرتر از خودشان هستند.