در انتظار بربرها

Waiting for the barbarians

۳.۹ از ۵ · ۱ رأی۲۳۲ صفحه۶ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

کوتزی در این کتاب پنجره‌ای دیگر به روان انسانی می‌گشاید و به گونه‌ای یادآور جرج اورول، عوالم روحی یک مقام رسمی را که در یک امپراطوری خیالی مواجه با انجام وظایفی بی‌رحمانه است، توصیف می‌کند. داستان او توصیف سرشت فریب‌کارانه و طمع‌کارانه‌ جنگی است که علیه (بربرها) که در واقع کسی جز بومیان ساکن اطراف نیستند، جریان دارد و نشان می‌دهد آدمیان، آن‌گاه که قدرتش را داشته باشند، در رسیدن به آن‌چه خود بر حق و درست می‌دانند تا چه اندازه آماده‌ ستم بر دیگر انسان‌هایند. توانایی کوتزی در وصف ژرف‌نگرانه‌ نومیدی و درماندگی قهرمان داستان در مواجهه با شرایطی است که توان تغییر یا تعدیل آن را در خود نمی‌یابد.

تعداد صفحه
۲۳۲
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۰۵۹۳۷۸
سال نشر
۱۳۸۶
تعداد نقل قول
۶
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۶ نقل قول

چگونه تحقیری را ریشه‌کن می‌کنید که ریشه‌ی آن به چیزی بیش از تفاوت آداب غذاخوری و تفاوت حالت چشم و پلک مبتنی نیست؟ می‌دانی گاهی اوقات چه آرزویی می‌کنم؟ آرزو می‌کنم این بربرها قیام کنند و درسی به ما بدهند، تا اینکه بیاموزیم به آنها احترام بگذاریم. ما این سرزمین را متعلق به خود می‌پنداریم و آن را مرز خود، شهرک خود و بازار خود می‌دانیم؛ ولی این مردم و این بربرها اصلا چنین عقیده‌ای ندارند. بیش از یکصد سال است ما به اینجا آمده‌ایم، زمین‌های صحرا را آباد کرده‌ایم، سد، مزرعه و خانه‌های محکم ساخته‌ایم و دور شهرمان دیوار کشیده‌ایم؛ ولی آنان هنوز ما را ساکنان موقت می‌پندارند.

من دروغی بودم که امپراتوری در مواقع خاطرجمعی به خودش می‌گوید، او حقیقتی که امپراتوری هنگام وزش تندباد ناملایمات می‌گوید. دو چهره‌ی حاکمیت امپراتوری، همین و بس.

هرگز نمی‌بایست اجازه می‌دادم دروازه‌های شهر به‌روی مردمی باز شوند که برای امور دیگر بیش از شرافت ارزش قائل‌اند. آن‌ها پدرش را جلوی چشم‌اش سکه‌ی یک پول کردند و کاری کردند که از زور درد به پرت و پلاگویی افتاد. دختره را شکنجه کردند و او نتوانست جلوشان را بگیرد (همان روزی که توی دفترم غرق حساب و کتاب بودم). از آن به بعد آن دختر، خواهر همه‌ی ما، دیگر آدم نبود. پاره‌ای از حس‌های همدلی‌اش مردند، بعضی از احساس‌ها دیگر در او نجنبیدند.

چیزی که نمی‌دانستم این بود که چگونه خواسته‌های شدید می‌توانند در اعماق استخوان انسان جای بگیرند و سپس یک روز بدون هشدار قبلی، مانند سیل بیرون بریزند.

تقریبا زیاده از حد می‌دانم و تصورم این است که اگر کسی یک بار به این آگاهی مبتلا شود، دیگر به حال اول باز نمیگردد…