فصل‌هایی در برزخ

۶۴ صفحه
امتیاز نداده‌اید

... مه غلیظی خوابیده بود. نگاه کرد. سنگر بهداری در مه ناپیدا بود. حس کرد می‌تواند با دست حجمی از مه را تکان دهد. دستش را پرت کرد و کشید. حجمی از مه تکان خورد. گفت: مصطفا نگا سنگر بهداری!... و بعد دستش را پرت کرد و کشید. گفت: مصطفا نگا!... و پرت کرد و کشید. گفت: مصطفا نگا!... نادر مثل شبحی از مه بیرون آمد. از جلویش رد شد و وارد سنگر شد. خواست به نادر بگوید، چطور را را پیدا کردی، پیش خود فکر کرد شاید بگوید بو کشیدم، نادر بود! بهتر دید که نگوید...

تعداد صفحه
۶۴
شابک
۹۷۸۹۶۴۸۴۳۳۵۲۴
سال نشر
۱۳۸۸
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.