و باز هم عشق

۳ از ۵ · ۱ رأی۵۱۴ صفحه
امتیاز نداده‌اید

... آن شب تا نیمه گریستم. وقتی کنار پنجره به آسمان تیره نگاه کردم، لبخندی تلخ‌تر از سیاهی شب بر لب‌هایم نشست. یاد حرف‌هایش افتادم، چشم‌هایم دوباره بارانی می‌شد. حالا دیگر هم من، هم او زندگی جداگانه‌ای داشتیم، چرا که او داشت به زندگی‌اش سامانی دوباره می‌بخشید، سامانی که قرار بود روی ویرانه‌ آرزوهای من بنا شود!

تعداد صفحه
۵۱۴
شابک
۹۷۸۶۰۰۵۸۷۳۰۷۸
سال نشر
۱۳۹۲
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.