وقتشه و 10 نمایشنامه دیگر
۲۵۲ صفحه
امتیاز ندادهاید
میبینی؟ یک ماه از عمرش گذشته بود که یکساله به نظر میرسید. سه ساله شد، آرزوی میدان کرد. پنج ساله شد، دل شیرمردان را داشت. ده ساله شد در این سرزمین کسی یارای نبرد با او را نداشت. در پی اسبان میدوید. دم اسب را به پشت میگرفت و نگهش میداشت. و اکنون نزد من آمده است و میگوید پدر من کیست؟ و چرا نام پدرش را از او پنهان میکنم؟ به نظر تو چه بگویم؟...
- تعداد صفحه
- ۲۵۲
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۹۶۰۲۷۰۷
- سال نشر
- ۱۳۸۷
نقل قولها و فعالیتها
هنوز نقلقولی ثبت نشده است.
هنوز نظری ثبت نشده است.