غول زن و ارابه‌اش (داستان کوتاه)

۱۴۲ صفحه
امتیاز نداده‌اید

غول گفت:«حیف که جا، ناصاف و هوا روشن است و من نمی‌توانم یکدست برای شما برقصم، در صورتی که چه خوب رقصم می‌آید. مثل این‌که هیچ از راه دور نیامده‌ام.» و برای اینکه، به خیال خودش، آن‌ها را سر هوس بیاورد، کمر بدترکیبش را قر داد و زنگوله‌های دور کمربندش شوریده و متناوب، سر و صدا راه انداختند. اهل خانه، با روی خوش گفتند:«معلوم می‌شود که شما در تاریکی بهتر می‌رقصید. ولی مقصود چیست؟ الان که از شما هیچ‌کس رقص نمی‌خواهد.» دیگران که صدای قرقرشان بلند شده بود، گفتند:«اتی چه بازی‌های! مردم را با چه چیزهایی خیال می‌کنند، می‌شود گول زد.»

تعداد صفحه
۱۴۲
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۷۴۲۸۴۳
سال نشر
۱۳۹۴
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.