فصل چهارم

۱۲۸ صفحه
امتیاز نداده‌اید

حتی در خیال صدای گذاشتن صندلی را برای نشستن تو شنیدم، چه با شکوه و چه با وقار می‌آمدی. می‌آمدی و می‌آمدی ولی هر دم کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شدی به گونه‌ای که هرگز نه به من و نه به صندلی نمی‌رسیدی ولی من هم‌چنان غرق تماشا تو می‌ماندم زیرا تو شاخص‌ترین میهمان خاطرات منی. همیشگی‌ترین چهره‌ای که همیشه تنها در دلم نشسته‌ای.

تعداد صفحه
۱۲۸
شابک
۹۷۸۶۰۰۷۶۹۳۱۷۹
سال نشر
۱۳۹۴
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.