دانوب خاکستری

۳.۶ از ۵۱۸۰ صفحه۲ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

نرده‌های پل را می‌گیرم و ناباورانه به دانوب خیره می‌شوم. پس کو آن قایق نور؟ کجاست آن دانوب آبی آبی، که مثل آسمان نخستین روز طلوع خورشید بر زمین بود؟ این‌که در برابر من افتاده رود بزرگی از گل آلودست، چون رودی از خاکستر... گویی پر شده است از خاکستر عشق و مرد و وطن و حازم... رود دانوب آبی! رود غم‌زده خاکستری، رود خون‌ریزی مزمن، رود خاکستر اوهام...

تعداد صفحه
۱۸۰
شابک
۹۷۸۹۶۴۲۰۹۲۲۳۹
سال نشر
۱۳۹۵
تعداد نقل قول
۲
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۲ نقل قول

از وطن گریختم تا از رنج‌های آن رها شوم و همچون قویی، غنوده در آرامش فراموشی سفید، زندگی کنم و خوشبختی را بشناسم… اما انگار خارج از چارچوب وطن و به دور از دیگران هیچ سعادتی وجود ندارد… در خلا هیچ سعادتی نیست، مگر در لحظات نشئگی که آن هم عذاب هولناکی در پی دارد…

آن شب، باد از حرکت ایستاد، نسیم مرد، از دریا بوی ماهی مرده در فضا پیچید و من به نظرم رسید که همه‌ی حیوانات و جانداران دریایی مرده‌اند و دریا خشک شده است.