هیچ‌وقت خانواده‌ای داشته‌ای

Did you ever have a family

۳.۸ از ۵ · ۳ رأی۲۸۸ صفحه۳ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

«وقتی چیزی مثل آن چه آن روز صبح در خانه جون اتفاق افتاد پیش می‌آید و ناگهان احساس می‌کنی کوچک‌‌ترین و ضعیف‌ترین آدم روی زمینی. این که هیچ کاری که کوچک‌ترین اهمیتی داشته باشد، از دستت برنمی‌آید. این که هیچ‌چیز اهمیتی ندارد و برای همین است که وقتی به کاری برمی‌خوری که از دستت برمی‌آید، انجامش می‌دهی و من هم همین کار را کردم.» هیچ‌وقت خانه‌ای داشته‌ای؟ داستان قضاوت‌هاست در پی اتفاقی شوم. قضاوت‌هایی که دیگران می‌کنند و قضاوت‌هایی که ما می‌کنیم درباره دیگران و درباره خودمان. بیل کلگ با شخصیت‌پردازی دقیق و بازگو کردن ماجرا از زاویه دید افراد مختلف نشان می‌دهد چقدر این قضاوت‌ها می‌توانند بی‌گذشت و بی‌رحمانه باشند، حتی و شاید به خصوص وقتی طرف آن‌ها خودمان هستیم.اما وقتی مصیبتی پیش می‌آید همه تغییر می‌کنند و حقیقت درباره گذشته سرانجام رخ می‌نماید و در این میانه انسانیت به بهترین وجه در بخشش و امید جلوه‌گر می‌شود.

تعداد صفحه
۲۸۸
شابک
۹۷۸۶۰۰۷۱۴۱۸۳۰
سال نشر
۱۳۹۶
تعداد نقل قول
۳
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۳ نقل قول

او تصمیم‌های بدی را که از روی ترس گرفته می‌شدند و به خاطر حس بقایی که به بی راهه رفته، جامه عمل می‌پوشیدند،درک می‌کرد.

چرا بعضی تصمیم‌ها این قدرشکنجه آور بودند و بعد نه؟چرا او همیشه مهم‌ترین درس‌ها را به کندی دردی عظیم یاد گرفته است؟

چه خدا وجود داشته باشد چه نداشته باشد ما حساب همه جورش را می‌کنیم