نفرین دفراش (دشت پارسوا 3)
- نوشته مریم عزیزی
- ناشر افق
سایه پرسید: «خودتی ماندانا؟» آهنگ صدایش آشنا بود. سایه نزدیک شد و چیزی درون ماندانا فرو ریخت. این خوابی بود که باید هر چه سریعتر از آن بیدار میشد. زمزمه کزد: «تو اینجا چی کار میکنی؟! چقدر تغییر کردهای!» نمیدانست شگفتزده بود یا خشمگین. اگر آن ابروها و آن نگاه عجیب و خیرهاش را نمیدید، محال بود او را به جا بیاورد.
- تعداد صفحه
- ۲۶۴
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۳۵۳۳۴۲۴
- سال نشر
- ۱۳۹۶
- تعداد نقل قول
- ۲
نقل قولها و فعالیتها
۲ نقل قول
کیانیک: " […] به نظر من اینکه مطمئن باشیم همیشه همین موجودی باقی میمونیم که خیال میکنیم هستیم درست نیست. همچین چیزی دست کم فقط در دو صورت امکان پذیره: اینکه زمان رو بَردهی خودمون کنیم یااینکه… مرده باشیم. وقتی زمان بگذره یه سری باورها حتماً تغییر میکنن و همین هم اخلاق و روحیات رو تغییر میده. این شبیه یه جور پوست اندازی مغزه که یا نفست رو میگیره یا برعکس پروازت میده. "
نریمان: « رضایت واقعی هیچوقت بدست نمیآد، میآد؟» ماندانا: « درسته که گاهی حجم داشتهها خیلی کمتر از نداشتهها به نظر میآد، ولی ممکنه ارزش تک تک اون داشتهها خیلی بیشتر از تمام نداشتهها باشه. » نریمان: « فیلسوف شده ای ماندانا؟! من نداشته ای دارم که نداشتنش به تنهایی میتونه باقی داشتههای عمرم رو کنار بزنه. » ماندانا: « اگه اینطوره، پس همه ی تلاشت رو برای بدست آوردنش صرف کن. اگه تمام وجودت رو متوجه مقصد بکنی، مسافتی که باید طی کنی کوتاهتر به نظر میآد. »