دختری با کت آبی
the girl in the blue coat
- نوشته مونیکا هسی
- ترجمه حمید هاشمی
- ناشر میلکان
غم و غصه من این طوری. مثل یه اتاق خیلی به هم ریخته که برقش رفته. تاریکیش به خاطر ماتمیه که برای باس گرفتم. اولین چیز بدی که تو این خونهس همینه. به محض این که وارد خونه میشی، اولین چیزی که میبینی همینه که رو همهچی سایه افتاده، ولی اگه بشه چراغو روشن کنی، میبینی خیلی چیزها تو اتاق هست که درست نیست یا سر جاش نیست. ظرفها کثیفه، روشویی پر کپکه، فرشها کجه. فرش کج ام الزبته. اتاق به هم ریختهم الزبته. اگه اینقدر احساساتم تو تاریکی نپیچیده بود، غصه الزبت رو هم حس میکردم. چون الزبت نمرده، الزبت بیست دقیقه اون طرفتر با یه سرباز آلمانی زندگی میکنه. میگه دوسش داره، شاید هم واقعا داره. یه بار دیدمش، اسمش رولفه. خوشتیپ و قدبلند بود و لبخند دوستانهای داشت. حرف های درستی هم میزد و میگفت برای یکی از مقامات بالای اداره گشت کار میکنه و من اگه چیزی میخوام میتونم بهش بگم، چون دوستای الزبت دوستای اونم هستن. باهاش دست دادم و همون لحظه میخواستم بالا بیارم.
- تعداد صفحه
- ۲۵۶
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۸۸۱۲۱۶۶
- سال نشر
- ۱۳۹۶
- تعداد نقل قول
- ۲
نقل قولها و فعالیتها
۲ نقل قول
تو حیاط مدرسه یکی پرسید دوس دارین صفحهی آخر هر کتابی رو که دست میگیرین همون اول بخونین تا مطمئن شین کسی بلایی سرش نیومده و همه حالشون خوبه. باس گفت این احمقانهترین چیزیه که تاحالا شنیدم. بعد گفت کتابی رو که داره ازش حرف میزنه بده بهش و وقتی کتاب رو گرفت با خودکار شروع کرد تو صفحهی آخرش نوشتن. من فکر کردم الان میخواد تو اون صفحه بنویسه همه حالشون خوبه، ولی وقتی کتاب رو برگردونده بود توش نوشته یه خرس همه رو زخمی کرد، خیلی غمانگیز بود.
وقتی چیزی برخلاف اونطوری که ما فکر میکنیم تموم میشه اصلا میشه گفت واقعا تموم شده؟ تو این وضعیت باید تلاشمون رو همچنان ادامه بدیم تا جوابی پیدا کنیم که شبها بتونیم با خیال راحت سرمون رو بذاریم زمین؟ یا اینکه باید وابدیم و تسلیم شیم؟