ساعتها
- نوشته بهروز حسینی
- ناشر کیان افراز
ساعت سه بعدازظهر روز یکشنبه مرد جوانی بر روی کاناپهای در اتاق خانهاش به خواب رفته است؛ بوی کهنه توتون که گواه از سالها دود شدن سیگار در این اتاق است، حالا با بوی نم دیوارها ترکیب شده و بویی شبیه به بوی طویله ایجاد کرده است. کاناپهای که مرد جوان روی آن خوابیده یادگاری به جا مانده از قرن نوزدهم است و رنج بیش از یک قرن خدمت به بشر در جزء به جزء تار و پودش هویداست. مردان جوان در خواب رویایی میبیند که قرار نیست بعد از بیدار شدن آن را به خاطر آورد. رویایی واقعی که حوادث چهار روز آینده را در آن میبیند...
- تعداد صفحه
- ۲۴۰
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۹۷۴۶۳۶۱
- سال نشر
- ۱۳۹۶
- تعداد نقل قول
- ۱۶
نقل قولها و فعالیتها
۱۶ نقل قول
آمین! به تو میگویم که امروز با من خواهی بود، در بهشت! " امروز با او خواهم بود در بهشت، ولی دیروز را چه کنم؟ آیا مرگ پایان این همه رنج و مصیبت است؟ حس آرامشی که جمله ی تسلی بخش عیسی در من ایجاد کرد، دیری نپایید. نمیتوانم روانم را آرام کنم. گذشته ی من پاک نخواهد شد، حتی با حرفهای عیسی مسیح! آفتاب لعنتی اورشلیم مغزم را میخورد. بدنم میخارد. کرکسها در آسمان جلجتا پرواز میکنند و منتظر شام امروزشان هستند، آیا کسی هست که بعد از مرگ مرا از صلیب پایین آورد یا غذای کرکسها میشوم؟ ترجیح میدهم غذای کرکسها شوم تا اینکه جسدم به دست کرکسهای بی رحمتری که نظاره گر جان دادنم هستند بیفتد. کسی که از او دزدی کردم به من گفت که زمین گرد است، هر کاری کنی جزایش را میبینی! ولی مگر زمین زمان مسیح هم گرد بوده است؟ زهی خیال باطل! کجایش گرد است؟ آن هیتلر دیوانه از گرد بودن زمین چیزی میدانست؟ من دزدی کردم و از نظر حاکم اورشلیم، مجازات این کار مرگ است. تمام این کسانی که ناظر مرگ پردرد من بر روی صلیب هستند، از نظر هیتلر همگی گناه کارند و مستحق مرگ. چه کسی خوبی را از بدی تمییز میدهد؟ خوبی چیست؟ بدی چیست؟ زمین واقعا گرد است؟ یک گلوله در مغز هیتلر! آیا این مصداق گرد بودن زمین است؟ تمام جنایاتی که مرتکب شده بود با این گلوله تصفیه شد؟ اگر مجازات کسی مثل او، همین یک گلوله و مرگی سریع بود پس چرا مجازات یک دزد باید چنین مرگ دردناکی باشد؟ شاید دزدی کردن گناهی بدتر از کشتن میلیونها انسان است.
زنگ خانه ام به صدا درآمد، در را باز کردم. دختر ساکن طبقه ی پنجم بود، گفت: « صدای موسیقی تان خیلی بلند است! » هر روز ساعتی را به موسیقی مورد علاقه ی من گوش میدهد سپس من به موسیقی مورد علاقه ی او. من موتزارت گوش میکنم بعد او باخ پخش میکند. روز بعد من بتهوون گوش میدهم و او شوپن. روز بعدی من با شوبرت شروع میکنم و او با گلوک تمامش میکند. امروز نوبت او بود که موتزارت پخش کند ولی من این کار را کردم. « صدای موسیقیتان خیلی بلند است! » شاید میخواست بگوید که نوبت موتزارت گوش دادن من نیست و اوست که باید این کار را کند ولی خجالتیتر از ان است که با گفتن این جمله، به این واقعیت که ارتباطی موسیقیایی بینمان وجود دارد صحه بگذارد. « صدای موسیقیتان خیلی بلند است! » اولین بار بود که صدای او را میشنیدم و اولین بار که چهره اش را میدیدم. فرصت نکردم به این فکر کنم که چهره اش تا چه حدی به تصور ذهنی من از او شبیه است؛ چون زیباتر از ان بود که ذهن من، ذهنی که سالهاست نتوانسته هیچ چیز زیبایی را متصور شود، بتواند این همه زیبایی را یکجا تجسم کند.
توماس گفت: تا زمانیکه در دو دست عیسی جای میخها را نبینم و دست خود را روی آنها نگذارم ایمان نخواهم آورد. سپس عیسی بر توماس ظاهر گشته و گفت: انگشت خود را دراز کن و دستهای مرا لمس کن. ای توماس، بعد از دیدنم ایمان آوردی؟ خوشا به حال آنانکه ندیده ایمان آورند.
این تصور که اعضای یک گروه زبانی به صرف استفاده از یک زبان و ادبیات مشترک هم زبان تلقی میشوند توهمی بیش نیست! به تعداد انسانهای زنده زیان وجود دارد و هیچ دو انسانی در دنیا وجود ندارد که به یک زبان واحد سخن بگویند.
عیسی ناصری گفت: من به این دلیل زاده شدم که به حقیقت شهادت دهم. همه کسانی که به حقیقت واقفند ندای مرا خواهند شنید. پیلاطوس از او پرسید: حقیقت؟ حقیقت چیست؟ ناخودآگاه مرد جوان طی سالیان گذشته بارها و بارها این آیه را خوانده بود و اینبار هم مانند دفعات پیشین، پس از خواندنش با ناامیدی به فکر فرو رفت. هیچ گاه تغییری در گفتگوی پیلاطوس و عیسی ایجاد نمیشد، عیسی هیچ گاه جوابی به سوال او نمیداد.
یکی از عجیبترین کتابهایی بود که به عمرم خوندم، اصلا باورم نمیشه نویسنده اش ایرانیه