فردای پس از تنهایی

۲.۸ از ۵۵۳۶ صفحه
امتیاز نداده‌اید

- یه جوری... انگار... این پایینش شاده ولی... بالاش نه! دو نفر بافتنش؟! وقتی مرد ناگهان سرخوشانه خندید به نظر متین آمد صورتش با خنده جوان‌تر می‌شود. مرد، چشم‌هایی نافذ داشت با همان جاذبه خاصی که همه مدیران و مردهای قدرتمند دارند. خنده‌اش هیچ از ترس متین کم نکرد. - آفرین... اما نه! بافنده‌اش دو نفر نبودن. می‌دونی قیمت این گبه چقدره؟ متین هیچ تصوری از قیمت آن گبه کهنه نداشت و فقط نامحسوس سری بالا انداخت که یعنی نمی‌داند. - بیشتر از اونی که فکرش رو بتونی بکنی! این گبه رو یه دختر جوون ایلیاتی بافته. نصفش رو قبل از ازدواجش بافته و نصفه دیگه‌اش بعد از ازدواج... متین دوباره به گبه خیره شد و نفهمید چرا اشک در چشم‌هایش حلقه بست.

تعداد صفحه
۵۳۶
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۷۲۹۴۴۸
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.