مهمان (همزادی از قلمروی ناشناخته)

Guest

۱۸۴ صفحه
امتیاز نداده‌اید

راستش فکر تنهایی رفتن هم مرا می‌ترساند. تا به حال هرگز دو کیلومتر هم از هکسام پایین دورتر نرفته بودم. میرک‌وود سمت دیگر ده بود که حتی شجاع‌ترین پسرهای روستا هم جرئت رفتن به آنجا را نداشتند. آن‌سوی میرک‌وود، قلمروی تاریک قرار داشت. اگر من اشتباه نمی‌کردم، الان برادرم در بغل مامان بود و بابا هم داشت در باغ پیپش را می‌کشید. آن بچه اشتباهی هم هر جا بود، دیگر اینجا نبود. پس فرقی نمی‌کرد چقدر می‌ترسیدم. کار، کار خودم بود باید درستش می‌کردم. من، مولی کلاورال، خودم تنهایی باردر کوچکم را نجات می‌دادم.

تعداد صفحه
۱۸۴
شابک
۹۷۸۶۰۰۴۶۲۸۴۲۶
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.