Moses

Moses

@Moses

  • ۵۵۵۳

    امتیاز

  • ۴۷

    دنبال‌کننده

  • ۱۱

    دنبال‌شونده

  • ۱

    نقد

  • ۱۹۳

    نقل‌قول

باشد که جانت در طلب عشق از همه چیز روی بگرداند. (نجیب محفوظ)

نقل قول‌ها

این روز‌ها کتاب طولانی نوشتن به بیراهه رفتن است: زمان یک چشم به هم زدن شده، ما فقط در لحظات کوتاهی از زمانها که هر یک در ارتباط با خط سیر خاص خودشان دور و محو می‌شوند می‌توانیم زندگی و تفکر کنیم.
۳ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۹
زندگی وقتی ارزش پیدا می‌کند که آدم مزه مرگ را چشیده باشد. آدم اینجوری کشف می‌شود.
۶ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۹
آدم گاهی حرفی می‌زند که تا آخر عمر یادش نمی‌رود و زیر بار خجالت از خودش هی غمگین‌تر می‌شود.
۶ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۹
لابلای خاطره و خیال و رویا دست و پا می‌زدم و در قصر ابلیس دنبال یک لحظه آرامش می‌گشتم.
۳ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۹
می‌گویند بالاتر از سیاهی رنگی نیست. من می‌گویم هست. می‌گویند عصر معجزه سرآمده و دیگر معجزه‌ای رخ نمی‌دهد، من به حرف‌شان اهمیتی نمی‌دهم، و خوب می‌دانم اگر زنده‌ام به‌خاطر وقوع یک معجزه است.
۵ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۹
دیگر هیچ چیز برام اهمیت نداشت، جز رفتن به سوی گرگ‌ها.
۲ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۹
برای چیزهای کوچک می‌توان معامله کرد، اما برای جانت باید قمار کنی. تنها در لحظه برد یا باخت سر دلت یا جانت می‌فهمی تمام عمر یک قمارباز بوده‌ای.
۳ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۹
شاید برخی تصور کنند زندگی دارالتجاره‌ای بیش نیست، بده بستانی بکنند و بگذرند، در حالی که اگر عقاب‌وار نگاه کنند خواهند فهمید زندگی یک قمارخانه است. قمارخانه‌ای که همیشه فرصت بازی به دست تو نمی‌افتد، فقط گاهی امکانش را پیدا می‌کنی. آن هم اگر قاعده بازی را بلد باشی.
۳ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۹
نمی‌دانستم چی می‌تواند مرا از زندگی بگیرد، اما می‌دانستم که هیچ چیز نمی‌تواند مرا از من بگیرد.
۳ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۹
همیشه فکر می‌کردم یک نفر در زمانی دور در درون من مرده است، و حالا یک نیرو در وجودم شروع کرده بود به زندگی کردن.
۴ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۹
آدم وقتی به سرنوشت محتوم خود واقف می‌شود، وا می‌دهد، و می‌فهمد که سخت نیست. یک محکوم به اعدام که لحظه‌های آخر را شمارش می‌کند، شانه‌هاش را بالا می‌اندازد و به آسانی تن می‌دهد، فقط فکر کردن به این موضوعات است که سخت و کشنده می‌شود. وگرنه زمانی که به سرنوشت محتومی محکوم شوی، آسان وا می‌گذاری.
۲ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۹
کار آدم به جایی برسد که بر سر دوراهی مردن قرار بگیرد. چه جوری بمیرم بهتر است ؟
۰ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۹
امیدم را کاملا از دست دادم و تمام خاطراتم مثل یک فیلم از برابر ذهنم گذشت، آدم‌ها آمدند و در گریه‌هام زندگی کردند و رفتند. ریز به ریز خاطره‌هام زنده شد و جان گرفت.
۱ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۹
گفت: «چیزهایی که توی عتیقه‌فروشی هست تاریخ کشف ندارد، اگر هم داشته باشد قلابی‌ست. ولی عشق لحظه کشف دارد. نمی‌شود فراموشش کرد. حتا اگر آن عشق تمام شده باشد، از یادآوری لحظه کشفش مثل زخم تازه خون می‌آید. تا یادش می‌افتی مثل اینکه همان موقع با کارد زده‌ای توی قلبت» «تو این چیزها را از کجا می‌دانی، یانوشکا؟» «شاید زیاد فکر می‌کنم.» دلم می‌خواست بغلش کنم و لب‌هاش را ببوسم. گفتم: «تو به چی زیاد فکر می‌کنی؟» باز سرخ شد، و نگاهش را دزدید: «به لحظه کشف.» بعد با همان لبخند شرم‌آگین سرش را زیر انداخت، و چشم‌هاش پر از اشک شد.
۳ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۹
گاهی هیچ چیز نمی‌تواند جلو فرورفتن یا اوج گرفتن آدمی را بگیرد. تو یک جا ایستاده‌ای و می‌بینی داری فرو می‌روی.
۳ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۸
می‌فهمی آقای برنارد؟ تو حتا تخیل مرا بر نمی‌تابی، تو به‌خاطر خیال‌پردازیم به من تهمت می‌زنی که مواد مخدر مصرف کرده‌ام، تو فقط بلدی بگویی دو ضرب در دو می‌شود چهار، هنوز نفهمیده‌ای که حاصل ضرب دو با خودش همیشه عدد ثابتی نیست، گاهی گوشه‌های عدد دو سابیده است، گاهی انحنای آن کمی متفاوت است، گاه یک عدد هر چه قد کشیده به دو نرسیده، و گاه از آن بر گذشته.
۲ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۸
زندگی یعنی سیرک، بچه شیرهایی کوچولو که شلاق بر تن‌شان می‌چسبد تا به حلقه آتش نگاه کنند، تکه‌ای گوشت نیم‌پز آبدار، یک شلاق، حلقه آتش، مربی‌، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک، و بعد اراده پریدن. بچه‌شیرها زود یاد می‌گیرند که از حلقه آتش بگذرند، روزی می‌رسید به زودی که شلاق بر تن‌شان فرود نمی‌آید، ولی حرکت شلاق در هوا و ترکیدنش بر زمین همه درد کودکی را باز می‌گرداند تا شیر خسته از حلقه بگذرد که شب بتواند تنهایی‌اش را مرور کند. زن‌ها این‌جوری مادر می‌شوند، مردها این‌جوری پا به میدان مبارزه می‌گذارند، و بعد اشاره یک شلاق کافی است که هر کس با پیشداوری خود زندگی را تعریف کند. دلم می‌خواست بی شلاق از حلقه آتش بگذرم تا مربی دست از سرم بردارد، و همه چیز تمام شود. سوت و شور تماشاچیان برام اهمیتی نداشت. و مثل سگ پشیمان بودم.
۱ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۸
خدای من! من اگر هیچ چیزی در این دنیا نداشته باشم یک مادر دارم که سخت به من فکر می‌کند.
۳ پسند
تماما مخصوص۱۳۹۷/۱/۶
فراموش کرده بودم که می‌شود عاشق شد، می‌شود دل بست و در بی‌قراری‌اش سوخت، می‌شود مرد، آری می‌شود، با یک نگاه مرد.
۷ پسند