جلد کتاب خاطرات زمستان

نقل‌قول‌های کتاب

نقل‌قول‌های کتاب خاطرات زمستان

پل استر

۸ نقل‌قول

نقل‌قول‌ها

چندین سال بعد بود که به آن چه روی داده بود پی بردی؛ گرفتار ترس شده بودی اما خودت نمی‌دانستی. این‌که می‌خواستی از ریشه‌هایت جدا شوی، تو را به اضطرابی شدید و سرکوب شده دچار کرده بود؛ شکی نیست که فکر پایان دادن به نامزدی‌ت بیش از حد تصور آشفته‌ت می‌کرد. می‌خواستی به تنهایی به پاریس بروی، اما بخشی از وجودت از چنین تغییر شدیدی وحشت داشت، این بود که معده‌ت به درد آمده، امانت را بریده بود. ماجرایی که در زندگی‌ت مدام روی می‌دهد؛ هرگاه سر دوراهی قرار می‌گیری، جسمت واکنش نشان می‌دهد، زیرا جسمت همیشه چیزی را می‌داند که ذهنت از آن بی‌خبر است، بنابراین هرطور که بتواند تو را از پا درمی‌آورد، با ابتلا به بیماری عفونی، ورم معده یا حملات وحشت. فشار اصلی جنگ‌های درونی همیشه نصیب جسم می‌شود و ضربه‌هایی که ذهن توان رویارویی با آن‌ها را ندارد، بر جسم فرود می‌آید.

آن سال‌ها درباره‌ی دخترها خیلی چیزها آموختی، اما خط قرمزها را با رضایت خاطر مراعات می‌کردی. نه به خاطر ترس، بلکه از این‌رو که چیز دیگری به فکتر نمی‌رسید.

پدرت که رانندگی یادت می‌داد، راننده‌ای بد و بی‌کفایت بود، راننده‌ای بی‌توجه و خیالباف که با هربار استارت زدن به استقبال فاجعه می‌رفت، با این‌حال و علی‌رغم همه‌ی کمبودهایی که پشت فرمان داشت، در مربی‌گری خبره بود و بهترین نصیحتی که به تو کرد این بود: به حالت تدافعی رانندگی کن؛ با این فرض که دیگر رانندگان احمق و دیوانه‌اند. « هرگز تصور نکن همه‌چیز درست است»

هروقت کسی از دوستت اسپیگلمن (قهارترین سیگاری‌ای که می‌شناسی) ، می‌پرسد چرا سیگار می‌کشید، جواب می‌دهد: « چون دوست دارم سرفه کنم. »

با گذشت سال‌ها جای زخم کم‌تر و کم‌تر به چشم می‌آید، با این‌حال هروقت دنبالش بگردی همان‌جا است، و تو این نشانه‌ی خوش‌شانسی را (چشمت سالم است! نمرده‌ای!) تا گور همراه خواهی داشت.