احمد محمود

۱۶ کتاب

احمد محمود

احمد محمود

ملیت
ایرانی
زادگاه
اهواز، ایران
زادروز
۲۵ دسامبر ۱۹۳۱
درگذشت
۴ اکتبر ۲۰۰۲

احمد محمود، رمان‌نویس ایرانی است و نامش با آثاری شناخته می‌شود که به جنوب ایران، سیاست، فقر، جوانی و تاریخ اجتماعی نزدیک‌اند. زندگی و کار او نشان می‌دهد ادبیات چطور می‌تواند از تجربه‌ای شخصی، تاریخی یا فرهنگی به روایتی ماندگار برسد.

”
اسفندیارخان دیده بود که چشمان فرزانه سرخ و خیس است. گفته بود: « حق با شماست فرزانه جان. ما با رفتارمان باید به اخلاق اجتماعی یاد بدیم ، که زن حق داره مثل مرد در امر سیاست دخالت کنه. »
درخت انجیر معابد 2 (2 جلدی)

کتاب‌های احمد محمود

۱۶ کتاب

نقل‌قول‌های احمد محمود

اسفندیارخان دیده بود که چشمان فرزانه سرخ و خیس است. گفته بود: « حق با شماست فرزانه جان. ما با رفتارمان باید به اخلاق اجتماعی یاد بدیم ، که زن حق داره مثل مرد در امر سیاست دخالت کنه. »

« گفتم می‌خوام ترک موتورسیکلت بشینم اعلامیه‌های پدر را با هم پخش کنیم. گفت فرزانه خانم این کارها مردانه است. گفتم حرف‌هایی می‌گی فرامرز جان. حالا خانم‌ها هم نماینده مجلس میشن. آزادمرد و آزاد زن با هم فرقی ندارند. گفت دلت را با این مزخرفات خوش کن. عمه تاجی چند شاخه گل زرد چیده بود. از پله ایوان آمد بالا و گفت باز چی شده به هم پریدین. گفتم عمه تاجی دلم می‌خواد تو تبلیغ نمایندگی پدر شرکت کنم فرامرز نمی‌گذارد. عمه گفت یعنی چه جوری، گفتم تو شهر اعلامیه و عکس پدر را پخش کنم. عمه تاجی هم حرف فرامرز را گفت. گفتم شما دیگه چرا عمه تاجی. گفت به خاطر اینکه اخلاق اجتماعی هنوز قبول نداره که زن فعالیت سیاسی بکند.

جمعه ، زری ، تو اتاق فرامرز خان یک حب تریاک پیدا می‌کند. می‌زندش به زبان ، بعد بویش می‌کند. تاج الملوک می‌بیند. می‌گوید - چی زری جان؟ زری می‌گوید - هیچی تاج الملوک خانم. این اینجا پیدا کردم. تاج الملوک می‌رود طرف زری: « کدوم؟» و حب تریاک را از دست زری می‌گیرد، زیر و بالاش را نگاه می‌کند و لبخند به لب می‌گوید - شیرین بیان زری جان - تا حالا ندیدی؟ - نه ، ندیده‌ام. اما انگار ی بویی میده. تاج الملوک می‌رود سر گنجه: « بیا -» در گنجه را باز می‌کند. جعبه کوچکی برمی‌دارد، درش را باز می‌کند نشان زری می‌دهد: « این‌ها» زری یک تکه کوچک برمی‌دارد. شکل و شمایلش با تریاک هیچ توفیری ندارد. زری می‌گوید - به درد چی می‌خوره؟ - شکم پیچ ، رود درد. زری زبان می‌زند به شیرین بیان، بعد بویش می‌کند و می‌گوید - اما انگار با این فرق داشت. تاج الملوک ، راست به چشم زری نگاه می‌کند و هیچ نمی‌گوید - گونه‌های زری سرخ می‌شو. می‌گوید - من منظوری نداشتم تاج الملوک خانم - یعنی - خب تا حالا شیرین بیان ندیده بودم. شما راست میگین ، شیرین بیان بود.

- فرامرز داره از دست میره خان داداش - کمکم کن. فکری- لبخند از لب اسفند یارخان می‌پرد: « متاسفانه هیچکس نمی‌تونه کمکش کنه تاجی جان - هر کس باید تجربه خودش بکنه. به خصوص جوانان حساسی مثل فرامرز که کسی نداره دستش بگیره! » تاج الملوک می‌گوید - بله خان داداش. فرمایشتان درست ،ولی حرفی ، نصیحتی. اسفندیارخان باز لبخند می‌زند: « تاجی جان، اگر نصیحت خشک و خالی اثر داشت ، نصایح سعدی تا حالا باید دنیا را بوستان و گلستان کرده باشه! »

اسفندیارخان می‌گوید: « هیچکس حق نداره شکم گرسنه خودش را بهانه قرار بده و به مردم و زندگی مردم لطمه بزنه! »