ریک ریردان

۱۲ کتاب

ریک ریردان

Richard Russell Riordan Jr.

ملیت
آمریکایی
زادگاه
San Antonio, Texas, United States
زادروز
۵ ژوئن ۱۹۶۴

ریک ریردان، نویسنده آمریکایی کودک و نوجوان است و نامش با آثاری پیوند خورده که به اسطوره، نوجوانی، طنز، ماجراجویی و هویت نزدیک‌اند. این معرفی قرار نیست فهرست‌وار باشد؛ مهم‌تر این است که بفهمیم خواننده چرا به سمت کتاب‌های او می‌رود.

”
از تف سمی آنها برروی شیشه، بخار و حباب بلند میشد؛ و زبان چنگال مانند آنها مثل نیزه داخل و خارج میشد. - آق، آق خوفو گربه را که روی مبل نشسته بود برداشت و به من تعارف کرد تا آن را بگیرم! « ! من واقعا فکر نمیکنم این کمکی بهمون بکنه» : به او گفتم - آققققق F خوفو اصرار میکرد. نه کلمه ی مافین و نه کلمه ی گربه با – 37 و 74 به پایان نمیرسیدند. حدس زدم خوفو هرگز به من غذا تعارف نمیکند! اما نمیدنستم واقعا منظورش از این کار چیست. گربه را گرفتم، فقط برای اینکه او را ساکت کنم. - میو؟ مافین به من نگاه میکرد. « همه چی درست میشه» : وعده دادم « خونه با جادو محافظت میشه» : تلاش نمیکردم تا این صدای ترسناک را از ذهنم خارج کنم - سادی، اونا یه چیزی پیدا کردن سرپوپاردها دستگیرهی سمت چپ در را پیدا کرده بودند و با خوشحالی بو میکشیدند. « ؟ در قفل نیست» : پرسیدم هیولا‌ها چهره ی زشت خود را به شیشه میکوبیدند. در لرزید. علامتهای هیروگلیف آبی در چارچوب در میدرخشیدند. اما نورشان ضعیف بود. « اینو دوست ندارم» : کارتر زمزمه کرد
هرم سرخ (خاطرات خاندان کین 1)

کتاب‌های ریک ریردان

۱۲ کتاب

نقل‌قول‌های ریک ریردان

از تف سمی آنها برروی شیشه، بخار و حباب بلند میشد؛ و زبان چنگال مانند آنها مثل نیزه داخل و خارج میشد. - آق، آق خوفو گربه را که روی مبل نشسته بود برداشت و به من تعارف کرد تا آن را بگیرم! « ! من واقعا فکر نمیکنم این کمکی بهمون بکنه» : به او گفتم - آققققق F خوفو اصرار میکرد. نه کلمه ی مافین و نه کلمه ی گربه با – 37 و 74 به پایان نمیرسیدند. حدس زدم خوفو هرگز به من غذا تعارف نمیکند! اما نمیدنستم واقعا منظورش از این کار چیست. گربه را گرفتم، فقط برای اینکه او را ساکت کنم. - میو؟ مافین به من نگاه میکرد. « همه چی درست میشه» : وعده دادم « خونه با جادو محافظت میشه» : تلاش نمیکردم تا این صدای ترسناک را از ذهنم خارج کنم - سادی، اونا یه چیزی پیدا کردن سرپوپاردها دستگیرهی سمت چپ در را پیدا کرده بودند و با خوشحالی بو میکشیدند. « ؟ در قفل نیست» : پرسیدم هیولا‌ها چهره ی زشت خود را به شیشه میکوبیدند. در لرزید. علامتهای هیروگلیف آبی در چارچوب در میدرخشیدند. اما نورشان ضعیف بود. « اینو دوست ندارم» : کارتر زمزمه کرد