
۱۲ کتاب
ریک ریردان، نویسنده آمریکایی کودک و نوجوان است و نامش با آثاری پیوند خورده که به اسطوره، نوجوانی، طنز، ماجراجویی و هویت نزدیکاند. این معرفی قرار نیست فهرستوار باشد؛ مهمتر این است که بفهمیم خواننده چرا به سمت کتابهای او میرود.ریک ریردان، نویسنده آمریکایی کودک و نوجوان است و نامش با آثاری پیوند خورده که به اسطوره، نوجوانی، طنز، ماجراجویی و هویت نزدیکاند. این معرفی قرار نیست فهرستوار باشد؛ مهمتر این است که بفهمیم خواننده چرا به سمت کتابهای او میرود. در کار او، روایت معمولاً از یک نیاز روشن شروع میشود: گفتن قصه، ساختن جهان، ثبت تجربه، یا نزدیک شدن به مسئلهای انسانی.
از تف سمی آنها برروی شیشه، بخار و حباب بلند میشد؛ و زبان چنگال مانند آنها مثل نیزه داخل و خارج میشد. - آق، آق خوفو گربه را که روی مبل نشسته بود برداشت و به من تعارف کرد تا آن را بگیرم! « ! من واقعا فکر نمیکنم این کمکی بهمون بکنه» : به او گفتم - آققققق F خوفو اصرار میکرد. نه کلمه ی مافین و نه کلمه ی گربه با – 37 و 74 به پایان نمیرسیدند. حدس زدم خوفو هرگز به من غذا تعارف نمیکند! اما نمیدنستم واقعا منظورش از این کار چیست. گربه را گرفتم، فقط برای اینکه او را ساکت کنم. - میو؟ مافین به من نگاه میکرد. « همه چی درست میشه» : وعده دادم « خونه با جادو محافظت میشه» : تلاش نمیکردم تا این صدای ترسناک را از ذهنم خارج کنم - سادی، اونا یه چیزی پیدا کردن سرپوپاردها دستگیرهی سمت چپ در را پیدا کرده بودند و با خوشحالی بو میکشیدند. « ؟ در قفل نیست» : پرسیدم هیولاها چهره ی زشت خود را به شیشه میکوبیدند. در لرزید. علامتهای هیروگلیف آبی در چارچوب در میدرخشیدند. اما نورشان ضعیف بود. « اینو دوست ندارم» : کارتر زمزمه کرد
۱۲ کتاب
از تف سمی آنها برروی شیشه، بخار و حباب بلند میشد؛ و زبان چنگال مانند آنها مثل نیزه داخل و خارج میشد. - آق، آق خوفو گربه را که روی مبل نشسته بود برداشت و به من تعارف کرد تا آن را بگیرم! « ! من واقعا فکر نمیکنم این کمکی بهمون بکنه» : به او گفتم - آققققق F خوفو اصرار میکرد. نه کلمه ی مافین و نه کلمه ی گربه با – 37 و 74 به پایان نمیرسیدند. حدس زدم خوفو هرگز به من غذا تعارف نمیکند! اما نمیدنستم واقعا منظورش از این کار چیست. گربه را گرفتم، فقط برای اینکه او را ساکت کنم. - میو؟ مافین به من نگاه میکرد. « همه چی درست میشه» : وعده دادم « خونه با جادو محافظت میشه» : تلاش نمیکردم تا این صدای ترسناک را از ذهنم خارج کنم - سادی، اونا یه چیزی پیدا کردن سرپوپاردها دستگیرهی سمت چپ در را پیدا کرده بودند و با خوشحالی بو میکشیدند. « ؟ در قفل نیست» : پرسیدم هیولاها چهره ی زشت خود را به شیشه میکوبیدند. در لرزید. علامتهای هیروگلیف آبی در چارچوب در میدرخشیدند. اما نورشان ضعیف بود. « اینو دوست ندارم» : کارتر زمزمه کرد