۱ کتاب
هنوز توضیحی ثبت نشده است.
اینجا قوانین دنیای خواب حکمرانی میکند. حضور، یعنی تصویر دو چشم. دو چشم در صورتی خالی. گویی دو گودال پر از آتش در میان رنگ پریدگی صورتی که خبر از… به راستی خبر از چه میداد؟ برمیگردد، اما همین که نفسش به چهرهی خالی میخورد پنهان میشود یا عقبتر میرود. ترسیده بود. همیشه میترسید. به یقین حضور غایب آن جاندار آزارش میداد. سرمای تنش را حس میکرد، حتی میتوانست پوسیدگی خاکآلود سرانگشتانش را هم ببیند. انگارکه ساعتها و روزها با ناخنهایش زمین را چنگ زده باشد. عجیب اینکه در ورای درک این لحظهی ترسناک، نکتهی ظریف و ناخوشایندی خوابیده بود. دلیل حضور آن موجود را میدانست، که در آن هنگامهی زجرکش خفقانآور و عرقریز دنبال چیست… وجودش مثل پژواکی گنگ در تالار تاریک طنینانداز بود و آن قدر پررنگ که داشت او را کر میکرد.
۱ کتاب
اینجا قوانین دنیای خواب حکمرانی میکند. حضور، یعنی تصویر دو چشم. دو چشم در صورتی خالی. گویی دو گودال پر از آتش در میان رنگ پریدگی صورتی که خبر از… به راستی خبر از چه میداد؟ برمیگردد، اما همین که نفسش به چهرهی خالی میخورد پنهان میشود یا عقبتر میرود. ترسیده بود. همیشه میترسید. به یقین حضور غایب آن جاندار آزارش میداد. سرمای تنش را حس میکرد، حتی میتوانست پوسیدگی خاکآلود سرانگشتانش را هم ببیند. انگارکه ساعتها و روزها با ناخنهایش زمین را چنگ زده باشد. عجیب اینکه در ورای درک این لحظهی ترسناک، نکتهی ظریف و ناخوشایندی خوابیده بود. دلیل حضور آن موجود را میدانست، که در آن هنگامهی زجرکش خفقانآور و عرقریز دنبال چیست… وجودش مثل پژواکی گنگ در تالار تاریک طنینانداز بود و آن قدر پررنگ که داشت او را کر میکرد.
اینجا صدا میمیرد. هوا میایستد. ارتعاشی جز ناامیدی نیست ولی باید راهی جست. من اما آدم پیدا کردن نیستم. ذهنم به اندازهی همهی این دالانهای کوتاه شاخه شاخه شده و من در خودم بارها گم شدهام. خودم را که در تنها آینهی کوچک مانده بر دیوار نگاه میکنم زنی را میبینم که در دستان مردی پیر میشود. مردی با ریشهای نامرتب و صدایی که انگار از قعر قرنهای سخت سپری شده گذشته و خودش را رسانده اینجا، به من که دیگر صدایی ندارم. حنجرهام پژمرده و انگشتانم بر روی گلویم ضرب میگیرد تا شاید صدایی… تا شاید آوایی…
اینجا که نشستهام یا خوابیدهام جایگاه ابدیام شده است. گذر روزها و ماهها از دستم بیرون است. چند وقت است که پا از این درِ آهنی چفت و قفل بسته بیرون نگذاشتهام. چند وقت است که تنها موجود زندهای که دیدهام، شده است همین مردی که… همین مردی که… میآید، مینشیند کنار روزن. از دنیای بیرون حرف میزند. خیلی حرف میزند. آواز کلامش یکنواخت و سرد است. آن روزهای اول مدام اصرار میکردم که بگذارد بیایم بیرون. به اندازهی یک نفس عمیق. کمی هوای تازه، اما او با همان صدایی که از فرط خستگی در امتداد راهروهای تاریک پشتِ در کش میآمد، میگفت، نمیشود. چنان آمرانه و نرم میگفت که من کوتاه میآمدم. میشد فهمید که ریش نامرتبی دارد. انگار با خودش عهد کرده که تا من زندهام همینجا بماند.
بوی آشنایی دارد. مردی است با چشمان قهوهای. مردی خسته. از پشت پلکهایم میبینمش. مینشیند روبهرویم. چشمان او هم بسته است. خواب است ولی خواب نمیبیند. پدرم. با موهایی که سالهاست عنکبوتها در آنها شبکه ساختهاند. میدانم که زنده است. میدانم که باید مرده باشد. بالای سرش ستونی به آسمان رفته و پر از تصاویر مات زنی است که دختری را میان دستهایش میخواباند. دختری با موهای بلند خرمایی. پدر، جایی زیر درختی خوابیده است. پیدا نیست که تارهای سفید روی سرش متعلق به چیست. عنکبوتها یا گذر زمان.
سایهای درون اتاق تکان میخورد. کسی… او… میلوش بود. نشسته بود روی زمین و با دستانش جسمی را در هوا نگه داشته بود. نه. آن جسم، شبیه حلقهی طلایی درخشانی در هوا معلق بود! میلوش آشکارا تلاش میکرد آن را در هوا معلق نگه دارد. این غیرممکن بود. با وجود حالت عجیبی که داشت، سیکابارو میکوشید از این گیجی بیرون بیاید و معنی آنچه را که میدید بفهمد ولی گویی لحظهها کش میآمدند و او کاری از دستش نمیآمد. ناگهان میلوش متوجه حضور او شد. فریاد خفهای کشید و چهرهاش که برای لحظاتی حالتی طبیعی پیدا کرده بود دوباره آشفته شد، از جایش پرید و به گوشهی اتاق رفت. حلقه را در مشتش میفشرد، بسیار ترسیده بود و پشت به سیکابارو در خودش جمع شد. لباس به هم ریختهاش از یک طرف آویزان شده بود و چشمان خستهی دختر موخرمایی روی آخرین تصویری که آن شب دید ثابت ماند. نشانی شبیه خالکوبی، گلی هشتپر که بر کتف چپ میلوش نقش بسته