پایان این تاریکی ما همه میمیریم (شکارچی باد)
- نوشته امین صحراگرد ـ ایراندخت عسگری
- ناشر ایرانبان
ملکه هالن میمیرد و فضای آرام قصر به هم میریزد. سیکابارو به دنیبال کشف راز مرگ مادرخواندهاش است. دنیای لطیف دختر دگرگون میشود، پی به رازهای پیچیدهای میبرد که در سینه بزرگان قصر پنهان شده و خبر ندارد به زودی با چه ماجرایی رو به رو خواهد شد. سرزمین مارون در آستانه تغییر بزرگی قرار دارد و نژادهای مختلف به زودی شاهد تکرار تاریخ خواهند بود.
- تعداد صفحه
- ۱۸۰
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۱۸۸۱۳۱۲
- سال نشر
- ۱۳۹۲
- تعداد نقل قول
- ۸
نقل قولها و فعالیتها
۸ نقل قول
اینجا قوانین دنیای خواب حکمرانی میکند. حضور، یعنی تصویر دو چشم. دو چشم در صورتی خالی. گویی دو گودال پر از آتش در میان رنگ پریدگی صورتی که خبر از… به راستی خبر از چه میداد؟ برمیگردد، اما همین که نفسش به چهرهی خالی میخورد پنهان میشود یا عقبتر میرود. ترسیده بود. همیشه میترسید. به یقین حضور غایب آن جاندار آزارش میداد. سرمای تنش را حس میکرد، حتی میتوانست پوسیدگی خاکآلود سرانگشتانش را هم ببیند. انگارکه ساعتها و روزها با ناخنهایش زمین را چنگ زده باشد. عجیب اینکه در ورای درک این لحظهی ترسناک، نکتهی ظریف و ناخوشایندی خوابیده بود. دلیل حضور آن موجود را میدانست، که در آن هنگامهی زجرکش خفقانآور و عرقریز دنبال چیست… وجودش مثل پژواکی گنگ در تالار تاریک طنینانداز بود و آن قدر پررنگ که داشت او را کر میکرد.
اینجا صدا میمیرد. هوا میایستد. ارتعاشی جز ناامیدی نیست ولی باید راهی جست. من اما آدم پیدا کردن نیستم. ذهنم به اندازهی همهی این دالانهای کوتاه شاخه شاخه شده و من در خودم بارها گم شدهام. خودم را که در تنها آینهی کوچک مانده بر دیوار نگاه میکنم زنی را میبینم که در دستان مردی پیر میشود. مردی با ریشهای نامرتب و صدایی که انگار از قعر قرنهای سخت سپری شده گذشته و خودش را رسانده اینجا، به من که دیگر صدایی ندارم. حنجرهام پژمرده و انگشتانم بر روی گلویم ضرب میگیرد تا شاید صدایی… تا شاید آوایی…
اینجا که نشستهام یا خوابیدهام جایگاه ابدیام شده است. گذر روزها و ماهها از دستم بیرون است. چند وقت است که پا از این درِ آهنی چفت و قفل بسته بیرون نگذاشتهام. چند وقت است که تنها موجود زندهای که دیدهام، شده است همین مردی که… همین مردی که… میآید، مینشیند کنار روزن. از دنیای بیرون حرف میزند. خیلی حرف میزند. آواز کلامش یکنواخت و سرد است. آن روزهای اول مدام اصرار میکردم که بگذارد بیایم بیرون. به اندازهی یک نفس عمیق. کمی هوای تازه، اما او با همان صدایی که از فرط خستگی در امتداد راهروهای تاریک پشتِ در کش میآمد، میگفت، نمیشود. چنان آمرانه و نرم میگفت که من کوتاه میآمدم. میشد فهمید که ریش نامرتبی دارد. انگار با خودش عهد کرده که تا من زندهام همینجا بماند.
بوی آشنایی دارد. مردی است با چشمان قهوهای. مردی خسته. از پشت پلکهایم میبینمش. مینشیند روبهرویم. چشمان او هم بسته است. خواب است ولی خواب نمیبیند. پدرم. با موهایی که سالهاست عنکبوتها در آنها شبکه ساختهاند. میدانم که زنده است. میدانم که باید مرده باشد. بالای سرش ستونی به آسمان رفته و پر از تصاویر مات زنی است که دختری را میان دستهایش میخواباند. دختری با موهای بلند خرمایی. پدر، جایی زیر درختی خوابیده است. پیدا نیست که تارهای سفید روی سرش متعلق به چیست. عنکبوتها یا گذر زمان.
سایهای درون اتاق تکان میخورد. کسی… او… میلوش بود. نشسته بود روی زمین و با دستانش جسمی را در هوا نگه داشته بود. نه. آن جسم، شبیه حلقهی طلایی درخشانی در هوا معلق بود! میلوش آشکارا تلاش میکرد آن را در هوا معلق نگه دارد. این غیرممکن بود. با وجود حالت عجیبی که داشت، سیکابارو میکوشید از این گیجی بیرون بیاید و معنی آنچه را که میدید بفهمد ولی گویی لحظهها کش میآمدند و او کاری از دستش نمیآمد. ناگهان میلوش متوجه حضور او شد. فریاد خفهای کشید و چهرهاش که برای لحظاتی حالتی طبیعی پیدا کرده بود دوباره آشفته شد، از جایش پرید و به گوشهی اتاق رفت. حلقه را در مشتش میفشرد، بسیار ترسیده بود و پشت به سیکابارو در خودش جمع شد. لباس به هم ریختهاش از یک طرف آویزان شده بود و چشمان خستهی دختر موخرمایی روی آخرین تصویری که آن شب دید ثابت ماند. نشانی شبیه خالکوبی، گلی هشتپر که بر کتف چپ میلوش نقش بسته
از توکا هم به خاطر توضیحاتش ممنونم
با عذرخواهی از همگی میخواستم بخشی از کتاب رو بزارم به خاطر اشتباه کامپیوتر ده بار تکرار شد.
خب یاسمین جان توکا پاسخ خوبی داده من چیزی ندارم اضافه کنم. جز این که احساس میکنم باید از محصولات ادبی داخلی حمایت کنیم. به شرطی که قوی باشند و پر مایه. همین کتاب اگه اسم یه نویسنده ی خارجی روش بود همه سریع میخوندند. اما چون نویسنده اش ایرانیه همه بدبینیم. ولی حالا که یه کار خوب فانتزی ایرانی بیرونه چرا نخونیم و لذت نبریم؟ عناصر فانتزی این داستان برای من در حد کتابای خارجی جالب و جدید بود. اسمای شخصیتها خیلی قشنگ و متفاوته. امیدوارم اگه خوندی تو هم نظر منو داشته باشی.
این خلاصهای از کتابه که در روزنامهی بهار چاپ شده بود…امیدوارم با خوندنش بتونی تصمیم بگیری که بخونی یا نه… «روزی میآید… خانههای ما بر ستون کلمات ساخته میشوند…» ایلیاث کتاب با این عبارت شروع میشود و اینگونه ما وارد سرزمینی میشویم که نه میدانیم در کجای زمین قرار گرفته، نه در چه زمانی. سرزمین «مارن» در تاریکی بدونِ آتش و نور روزگارش را سپری میکند. سرزمینی با بیشمار سمبلهای کهن. شخصیتهای داستان با اسمهای عجیب و نامتعارفشان در ابتدای داستان به ظاهر آدمهایی هستند معمولی همچون ما. با شخصیتهایی متفاوت و ویژگیهای رفتاری خاص خودشان. اما در میانه داستان کمکم درمییابیم که این آدمها آنقدرها هم شبیه دیگر انسانها نیستند. آنها هریک نژادی دارند (به همراه قدرتهای بیشماری که پس از سالها سکون مطلق دوباره بیدار میشوند) ، بعضی آب هستند و بعضی آتش، فلز هستند و خاک، نور، رنگ و صدا… و باد کهنژاد گمشدهای است و فراموش شده در دهلیزهای تودرتوی تاریخ باستانی «مارن». داستان به صورت خطی روایت نمیشود. روایتها مدام پس و پیش میشود. راوی یکنفر نیست و مدام تغییر میکند. زمان درهم ریخته است و قرار دادن ترتیب اتفاقها برعهده خواننده است تا با پس و پیشکردن مدام حوادث و روایتها، حقیقت داستان را کشف کند. اینگونه داستانِ کتاب در ژانر فانتزی تعریف میشود. داستانی که اگرچهزاده تخیل محض است، در بستری منطقی اتفاق میافتد و مکانیسمِ تمامی حوادث معنایی دارد که با کشف قوانین حاکم بر آنها به آن خواهیم رسید. میانه روایتِ اتفاقهای اصلی داستان با هشت خواب روبهرو میشویم.
با نظرت موافقم یاسمین… من کلن به کتاب ایرانی نه تنها فانتزی بلکه در هر زمینه ای بیاعتمادم. اما خب چون فانتزی خیلی دوست دارم هر نوع فانتزی چه ایرانی چه خارجی رو حتمن میخونم. به هر حال این کتاب برای نوجوانه. اما فانتزیها معمولا مربوط و مخصوص به قشر خاصی نمیشند. همون طور که هری پاتر، ارباب حلقهها و سه گانههای جان کریستوفر بین بزرگ سالها هم خیلی طرفدار داره. موضوع داستان هم به نظر من کودکانه نیست. . حتا یه جاهاییش احساس کردم هر نوجوونی نمیتونه این کتاب رو بخونه… روایت داستان خطی نیست. در همه. چند داستان و روایت از آدمهای مختلف به صورت موازی پیش میره. زمان هم همینطوز. جایی اول داستان چیزی رو میخونیم که بعدا متوجه مییم مربوط به زمان دیگهای بوده.