۱۰ کتاب
بهاره باقری نویسنده ایرانی است و نام او در فهرست آثار داستانی فارسی برای مخاطبان جوانتر دیده میشود. دادههای عمومی و قابل اتکا درباره زندگی شخصی او محدود است؛ بنابراین تاریخ و محل تولد بدون سند در پروفایل نیامده است.بهاره باقری نویسنده ایرانی است و نام او در فهرست آثار داستانی فارسی برای مخاطبان جوانتر دیده میشود. دادههای عمومی و قابل اتکا درباره زندگی شخصی او محدود است؛ بنابراین تاریخ و محل تولد بدون سند در پروفایل نیامده است. کار او در فضای ادبیاتی معنا پیدا میکند که میخواهد با زبان سادهتر، خواننده نوجوان و خانواده ایرانی را همراه کند.
August 8 شروع رمان زندگی شاید همین باشد: از پله های خانه پدریش باعجله بالا رفت، دیگر تحمل نداشت. درست زمانی که فکر می کرد سند آزادیش را امضا می کنند ناامید از دادگاه بازگشته بود. تمام احساساتش را از دست داده بود، حتی احساس گرسنگی هم نمی کرد. باز به یاد آن شب تابستانی افتاد که از ماموریت برگشته بود و میخواست مازیار را غافلگیر کند که خودش غافلگیر شد… حدود دوازده شب بود که به منزلش رسید، کلید را از کیفش در آورد و در قفل چرخاند. به سمت سالن نشیمن رفت و چراغ را روشن کرد، خبری نبود پس حتما مازیار خواب بود. با اینکه این اواخر زیاد بحث می کردند ولی این دوری دو هفته ای باعث شده بود که دلتنگش شود. آهسته به سمت اتاق خواب رفت و در جایش میخکوب شد. احساس تهوع کرد، برگشت و دوان دوان به سمت دستشویی رفت. حالش به هم خورد و آنقدر استفراغ کرد که دیگر چیزی باقی نمانده بود تا بیرون بریزد. در حالی که اشک های سوزانش به روی گونه هایش میریخت، بدنش از شدت بغض و هق هق می لرزید. .
۱۰ کتاب
August 8 شروع رمان زندگی شاید همین باشد: از پله های خانه پدریش باعجله بالا رفت، دیگر تحمل نداشت. درست زمانی که فکر می کرد سند آزادیش را امضا می کنند ناامید از دادگاه بازگشته بود. تمام احساساتش را از دست داده بود، حتی احساس گرسنگی هم نمی کرد. باز به یاد آن شب تابستانی افتاد که از ماموریت برگشته بود و میخواست مازیار را غافلگیر کند که خودش غافلگیر شد… حدود دوازده شب بود که به منزلش رسید، کلید را از کیفش در آورد و در قفل چرخاند. به سمت سالن نشیمن رفت و چراغ را روشن کرد، خبری نبود پس حتما مازیار خواب بود. با اینکه این اواخر زیاد بحث می کردند ولی این دوری دو هفته ای باعث شده بود که دلتنگش شود. آهسته به سمت اتاق خواب رفت و در جایش میخکوب شد. احساس تهوع کرد، برگشت و دوان دوان به سمت دستشویی رفت. حالش به هم خورد و آنقدر استفراغ کرد که دیگر چیزی باقی نمانده بود تا بیرون بریزد. در حالی که اشک های سوزانش به روی گونه هایش میریخت، بدنش از شدت بغض و هق هق می لرزید. .