زندگی شاید همین باشد

۴.۳ از ۵ · ۲ رأی۶۶۴ صفحه۱ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

هی فلانی، زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی‌خواهی‏، من گمانم زندگی باید همین باشد...

تعداد صفحه
۶۶۴
شابک
۹۷۸۹۶۴۲۸۳۵۹۷۳
سال نشر
۱۳۹۲
تعداد نقل قول
۱
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۱ نقل قول

August 8 شروع رمان زندگی شاید همین باشد: از پله­ ‌های خانه پدریش باعجله بالا رفت، دیگر تحمل نداشت. درست زمانی که فکر می­ کرد سند آزادیش را امضا می­ کنند ناامید از دادگاه بازگشته بود. تمام احساساتش را از دست داده بود، حتی احساس گرسنگی هم نمی­ کرد. باز به یاد آن شب تابستانی افتاد که از ماموریت برگشته بود و میخواست مازیار را غافلگیر کند که خودش غافلگیر شد… حدود دوازده شب بود که به منزلش رسید، کلید را از کیفش در آورد و در قفل چرخاند. به سمت سالن نشیمن رفت و چراغ را روشن کرد، خبری نبود پس حتما مازیار خواب بود. با اینکه این اواخر زیاد بحث می­ کردند ولی این دوری دو هفته­ ای باعث شده بود که دلتنگش شود. آهسته به سمت اتاق خواب رفت و در جایش میخکوب شد. احساس تهوع کرد، برگشت و دوان دوان به سمت دستشویی رفت. حالش به هم خورد و آنقدر استفراغ کرد که دیگر چیزی باقی نمانده بود تا بیرون بریزد. در حالی­ که اشک­ های سوزانش به روی گونه­ هایش میریخت، بدنش از شدت بغض و هق هق می­ لرزید. .