خاطره‌های پراکنده

۳.۸ از ۵ · ۴ رأی۲۳۴ صفحه۶ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

خانه‌ی مادر بزرگ را فروخته‌اند و ساعت بزرگ دیواری در منزل یک از دایی‌هاست. آخرین دایی. گه گاه ، در نیمه‌شبی بی‌خواب، تیک‌تاک موذی آن را در ته بالشم می‌شنوم و می‌دانم که این ساعت بعد از ما هم خواهد بود و از سماجت عقربه‌های چرخان آن دلم می‌گیرد. و بعد، نزدیک به روشنایی صبح عطری گوارا، مثل نفسی سبک و متبرک در اتاقم می‌پیچد و نوازش دست همیشه مهربان گوهرتاج خانم را روی پیشانی‌ام حس می‌کنم و دلم باز پر از ولوله‌های کودکی می‌شود. می‌دانم که در نوازش این دست آشنا حرفی قدیمی خفته است، حرفی ساده و سالم و سبکبار، مثل آواز بازیگوش پری‌ها فراسوی تیک‌تاک دلهره‌انگیز ساعت‌های جهان.

تعداد صفحه
۲۳۴
شابک
۹۷۸۹۶۴۴۴۸۱۶۲۸
سال نشر
۱۳۸۷
تعداد نقل قول
۶
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۶ نقل قول

زن‌دایی کوچیکه اهل بافتنی است و یک‌ریز، مثل باد می‌بافد. … آبستن است و من مطمئنم که بچه‌هایش از جنس نخ و پشم هستند و اگر یکی از آن‌ها زشت و کج و کوله باشد یا کار بدی بکند او را می‌شکافد و از نو می‌بافد.

و اشک‌هایم می‌ریزد؛ می‌رود توی یقه‌ام، می‌چکد روی میز، روی کتاب حساب و هرکدام تبدیل به یک صفرِ گنده می‌شود.

جدول ضرب را از کلاس سوم فوت آب بودم و حالا هرچه زور می‌زنم چیزی یادم نمی‌آید. عددها توی سرم درهم فرو می‌روند، توی هوا می‌چرخند، درهم ضرب نمی‌شوند.

مادر معتقد است که گریه‌های حسن‌آقا مثل قُدقُد مرغ‌هاست و دلیل خاصی ندارد. پدر می‌گوید که حسن‌آقا یک‌پارچه الاغ است و حسن‌آقا می‌خندد و الاغ بودن را دوست دارد.

بزرگتر‌ها وقتی غمگین و غصه دارند ، ترسو و مهربان می‌شوند!