بانو با سگ ملوس و چند داستان دیگر

۴.۲ از ۵ · ۴ رأی۲۷۲ صفحه۲ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید
تعداد صفحه
۲۷۲
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۵۱۳۱۲۲
سال نشر
۱۳۸۴
تعداد نقل قول
۲
نسخه‌ها
جلد کتاب بانو و سگ ملوسش
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۲ نقل قول

در اورلاندا، نزدیک کلیسا روی نیمکت ساکت نشسته بودند و دریا را تماشا می‌کردند. یالتا از پشت مه بامدادی به دشواری دیده می‌شد، سر کوه‌ها ابرهای سفید متراکم بود. شاخ و برگ درختان بی‌حرکت و فریاد جیرجیرک‌ها بلند و زمزمه‌ی خفه و یکنواخت دریا از آرامش و خواب جاودانی که در انتظار ماست حکایت می‌کرد. وقتی از یالتا و اورلاندو نام و نشانی نبود دریا همین‌طور زمزمه می‌کرد و حالا هم همین‌طور و وقتی از ما هم نام و نشانی به جا نماند همین‌طور بی‌اعتنا و خفه زمزمه خواهد کرد. و در این استواری و تغییر‌ناپذیری، در این بی‌اعتنایی کامل به زندگی و مرگ هر یک از ما، شاید کلید رستگاری جاودانی و پیشرفت وقفه‌ناپذیر زندگی و تکامل همیشگی نهفته است. در کنار این زن جوانی که زیبایی‌اش سپیده دم را شرمگین می‌ساخت و در برابر زیبایی افسانه‌وار دریا و کوه و ابر و آسمان بیکران، گوروف شیفته و آرامش یافته، در این اندیشه بود که راستی اگر خوب فکر کنی همه چیز در این جهان زیبا و دلرباست، به جز آن پستی‌ها و پلیدی‌ها که خود ما - وقتی هدف‌های عالی زندگی و شایستگی انسانی خود را از یاد می‌بریم- به دل راه می‌دهیم و یا عمل می‌کنیم.

می گفتند که در کنار دریا قیافه‌ی تازه‌ای پیدا شده: بانو با سگ ملوسش. دیمیتری دمیتریچ گوروف هم که دو هفته بود در یالتا می‌گذراند و دیگر به آنجا عادت کرده بود، در جست و جوی اشخاص و قیافه‌های تازه بود. روزی در پلاژ ورن نشسته بود و دید زن جوانی، میانه بالا، موبور، بره به سر از خیابان کنار دریا می‌گذشت و سگ سفید ملوسی به دنبالش می‌دوید. بعد، روزی چند بار در باغ شهر و گردشگاه با او برخورد می‌کرد. زن جوان همیشه تنها گردش می‌کرد و همان کلاه به سرش بود و سگش هم به دنبالش، هیچ کس او را نمی‌شناخت و همه این عنوان را رویش گذاشته بودند: بانو با سگ ملوس.