کافه پیانو
- نوشته فرهاد جعفری
- ناشر چشمه
خیلی وقت بود احساس بیفایدگی و بیمصرف بودن میکردم و علاوه بر این، یکبار که دختر هفت سالهام برداشت و ازم پرسید: بابایی تو چه کارهای؟! هیچ پاسخ قانع کنندهای نداشتم که بهش بدهم. یعنی راستش را بخواید به خودم گفتم: تا وقتی هنوز زندهام، چندبار دیگر ممکن است پیش بیاید که این را ازم بپرسد و من چندبار دیگر میتوانم ابرویم را بیندازم بالا و بهش بگویم: خودمم نمیدونم بابایی. اما اگر مینشستم و داستان بلندی مینوشتم و بعد منتشرش میکردم، میتوانستم بهش بگویم: اگر کسی یک وقت برگشت و ازت پرسید بابات چهکاره است، حالا توی مدرسه یا هر جای دیگری، یک نسخه از کافه پیانو را همیشه توی کیفت داشته باش تا نشانشان بدهی و بهشان بگویی بابام نویسندهاس. خالا شاید خوب ننویسه، اما نویسندهاس.
- تعداد صفحه
- ۲۶۸
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۰۴۱۱۴۳۸
- سال نشر
- ۱۳۹۰
- تعداد نقل قول
- ۴۳
نقل قولها و فعالیتها
۴۳ نقل قول
باید یه طوری خودکشی کرد که هیچکی نتونه نجاتت بده مثلا با دستبند رفت تو استخر و به آخرین میله نردبون نجات خودتو دستبند بزنی…
تو چند قدمی که تا کافه راه بود ،با خودم فکر کردم چه قدر بد است که آدم همیشه باید سنگ صاف خودش را داشته باشد و هیچ کس نباشد سنگ صافش را به آدم قرض بدهد ،از ترس این که مبادا یک وقت خودش ببازد.
هنوز از گرد راه نرسیده و خودش را نتکانده بود ؛ داشت برایم میبرید و خودش هم میدوخت. درست مثل همه ی زنهای دیگر. که همین که میفهمند و حس میکنند یا پیش بینیها این طور نشان میدهد که مردی مال آن هاست؛ شروع میکنند از دوش مردک بالا رفتن. یعنی مینشینند روی شانه هایش و پاهای شان را هم از دو طرف. گردنش به شکل تحقیر آمیزی آویزان میکنند میخواهم بگویم من تصور نمیکنم زنی – حالا هر چقدر نجیب و صاف و ساده و روراست - حاضر باشد از این حق خدادادی اش صرف نظر کند و هنوز چیزی نشده ، از دوش مردی که او را گرفته تا دستش را بگیرد و کنارش احساس کند برای خودش کسی شده ؛ نخواهد بالا برود. دست کم ، من که نشده هیچ وقت توی فیلمهای تاریخی یا جایی؛ دیده باشم مردی توی کجاوه نشسته باشد و چهار تا زن گردن کلفت ببرندش این طرف و آن طرف. اما بیشتر از هزار بار دیده ام آن کسی که پرده ی تور این کجاوهها را میزند کنار و باد بزنش را تکان میدهد که حمالها بایستند تا او بتواند دستش را بدهد بیرون و نامه ی معشوقه اش را بگیرد؛ زن است. و زن خوشگلی هم هست. که هزار تا خاطر خواه دارد و حتا برادر ها؛ به خاطرش روی هم شمشیر میکشند و عین خیالشان نیست که از یک پدر متولد شده اند. از یک مرد بی نوایی مثل خودشان. که یک زن ؛ روی شانههای او هم نشسته و پاهایش را هم به شکل تحقیر آمیزی از دور گردنش آویزان کرده. میخواهم بگویم ؛ این قدر خرند بعضی مردها.
من دیوانه ی این طور زن هام. که حاضرند برای چیزی که صفا کرده اند به چنگش بیاورند بجنگند و همین طور ؛ عاشق آدم هایی که به طرف شان اطلاع هم میدهند که قرار است باهاشان بازی بشود ، پس همه ی هوش و حواس شان را به کار بگیرند که یک وقت نبازند. ولی چه فایده ، چون باخت شان حتمی ست حالا این آدم که بر میگردد و این چیزها را میگوید میخواهد مرد باشد یا زن ؛ خیلی فرقی نمیکند. در هر حال ؛ من میمیرم برایش و خیلی بهش احترام میگذارم. میخواهم بگویم داشتن چنین مرامی ؛ آخر لوطی گری آدم است که به رقیبش اطلاع بدهد میخواهد چه به روزش بیاورد.
گفتم: نشنیدی میگن بازی برد – برد یا باخت – باخت؟ گفت: این یه جور شیره س که بازنده میماله سر خودش. بازی حتما ؛ یه برنده داره یه بازنده. اینا همش پرت و پلاس.