hedgehog

hedgehog

جملات ارزشمند کتاب ها که همچون دسته گلی از آسمان فرو می ریزند...
تقویم مطالعه ۱۳۹۶ X
مرداد
شهریور
مهر

آخرین فعالیت‌ها


  • جهالت
    از جهالت :

    مهربانی گوستاف، که به عقیده‌ی همه یکی از خصوصیات اصلی، شگفت‌انگیز، و تقریباً بعید شخصیتِ او بود، چشم‌های ایرنا را خیره کرده بود. گوستاف همین‌طور برای زن‌ها چرب‌زبانی می‌کرد و خیلی دیر می‌فهمیدند این مهربانی، بیش‌تر سلاح دفاعی است تا ابزار اغواگری. پسربچه‌ی عزیزدردانه‌ی مادرش، که قادر نبود تنها و بدون مراقبت زن‌ها زندگی کند. اما در عین توقعات، بحث و جدل‌ها، گریه‌ها، و حتا بدن‌های بیش از حد حاضر ... (...)

  • یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
    از یوزپلنگانی که با من دویده‌اند :

    سه شنبه ، خیس بود. ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود ، از کوچه ای می‌گذشت که همان پیچ و خم خوابها و کابوس او را داشت. باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت ، می‌بارید. پشت پنجره‌های دو طرف کوچه ، پرده ای از گرمای بخاری‌ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته می‌داد. (...)

  • یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
    از یوزپلنگانی که با من دویده‌اند :

    به ایوان که برگشت کوچه پر از صدای یورتمه شد و ماهرخ و من در زمستانی که بوی چرم درشکه می‌داد درختی را تا کنار درشکه بدرقه کردیم که دیگر درخت نبود، که حتی خجالت می‌کشید سرش را به طرف جنگل برگرداند. (...)

  • یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
    از یوزپلنگانی که با من دویده‌اند :

    سفالها بالاتر از ایوان بود. بالاتر از سفالها، آسمان نصف شده بود، نصفش، دود حیاط را با خود می‌برد و در نصف دیگر خداوند صورتش را از ما برگردانده بود. (...)

  • یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
    از یوزپلنگانی که با من دویده‌اند :

    مرتضی در حیاط به صورتش آب زد، دستهایش را روی گوشهایش گذاشت تا سکوت سیاه شده ی باغچه را نشنود. قدمهایش را روی صدای قد کشیدن علفها ریخت و تا به خانه ی قهوه چی برسد یک پل از روی رودخانه گذشت. یک جاده ی مالرو بین دو مزرعه افتاد، یک پنجره خودش را باز کرد. (...)

  • یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
    از یوزپلنگانی که با من دویده‌اند :

    دهان اسب پر از صدای دلش بود. لذت یورتمه به کشاله ی ران هایم زور آورده بود. (...)

  • یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
    از یوزپلنگانی که با من دویده‌اند :

    - طاهر گفت: بچه را بدن به ما که چی ملیحه؟ ملیحه گفت: دفنش می‌کنیم، خودمون دفنش می‌کنیم. بعد شاید بتونیم دوستش داشته باشیم. همین حالا هم، انگار، انگار دوستش دارم. (...)

  • یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
    از یوزپلنگانی که با من دویده‌اند :

    نیمی ازسنگها،صخره ها، کوهستان را گذاشته ام با دره هایش، پیاله‌های شیر به خاطر پسرم. نیم دگر کوهستان، وقف باران است. دریایی آبی و آرام را با فانوس روشن دریایی می‌بخشم به همسرم. شب‌های دریا را بی آرام، بی آبی نوع ادبی داستان” با دلشوره فانوس دریایی به دوستان دور دوران سربازی که حالا پیر شده اند. رودخانه که میگذرد زیر پل مال تو دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور که آب پیراهنت شود تمام تابستان. هر مزرعه و درخت کشتزار ... (...)

  • یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
    از یوزپلنگانی که با من دویده‌اند :

    ته آب چطور می‌شود فهمید امروز چند شنبه است؟ (...)

  • کتاب اوهام
    از کتاب اوهام :

    نمی توان دختری بی گناه را به مرز جنون رساند ، حامله اش کرد ، جسدش را در عمق هشت فوتی زمین دفن کرد و زندگی را به همان شکل سابق ادامه داد. مردی که این کارها را کرده باید مجازات شود. اگر دنیا جزایش را ندهد ، خودش باید خود را مجازات کند. (...)

  • کتاب اوهام
    از کتاب اوهام :

    دیوید ، هیچ کس بدون دیگران نمی‌تواند به زندگی ادامه دهد. غیر ممکن است. شاید. اما هیچ کس هم تا به حال دیوید زیمر نبوده. شاید من اولین نفر باشم. (...)

  • دریا
    ستاره داد
  • کتاب اوهام
    از کتاب اوهام :

    جلو کمد هلن می‌ایستادم و لباس‌هایش را لمس می‌کردم، ژاکت‌ها و پولوورهایش را مرتب می‌کردم، لباس‌هایش را از چوب رختی در می‌آوردم و روی زمین پهن می‌کردم. یک بار یکی از لباس‌هایش را تنم کردم و بار دیگر لباس‌های زیر هلن را پوشیدم و آرایش کردم. تجربه‌ی لذت‌بخشی بود و تکرارش کردم و بعد از چندبار آزمایش متوجه شدم عطر حتا از رژ لب و ریمل هم مؤثرتر است. عطر، ... (...)

  • مرد تکثیر شده
    از مرد تکثیر شده :

    ظالم بودن انواع گوناگونی دارد. گاهی به صورت ترحم و زمانی به حالت بی‌تفاوتی خود را نشان می‌دهد… (...)

  • مرد تکثیر شده
    از مرد تکثیر شده :

    توافق، همیشه به معنای پذیرش دلایل منطقی یا غیر منطقی نیست و گاهی به عنوان چتر از آن استفاده می‌شود، برای پوشاندن… (...)

  • تونل
    از تونل :

    … شاید فقط یک تونل وجود داشت، تاریک و خلوت: تونل من، تونلی که من کودکی، جوانی و همه عمرم را گذرانده بودم. و در یکی از قسمتهای شفاف دیوار سنگی من این دختر را دیده بودم و ساده اندیشانه باور کرده بودم که در تونلی موازی تونل من حرکت می‌کند، درحالی که در واقع او متعلق به جهان پهناور، جهان نامحدود کسانی بود که در تونل زندگی نمی‌کردند… (...)

  • تونل
    ستاره داد
  • سقراط مجروح
    ستاره داد
  • دوستش داشتم
    ستاره داد