دیزی میلر

Dasiy miller and other stories

امتیاز نداده‌اید

دوشیزه دیزی میلر ایستاد و به او نگاه کرد. زیبائیش هنوز در تاریکی هم مشهود بود، بادبزن عظیمش را می‌بست و باز می‌کرد. ناگهان گفت: «نمی‌خواهند مرا ببینند. چرا راستش را نمی‌گوئید؟ لازم نیست بترسید. من نمی‌ترسم.» و خنده کوتاهی کرد.

تعداد صفحه
۱۲۴
شابک
۹۷۸۹۶۴۱۱۵۴۵۰۱
سال نشر
۱۳۸۶
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.