در قلمرو مرگ
- نوشته جمعی از نویسندگان
- ترجمه رضا نجفی - پریسا رضایی
- ناشر چشمه
در قلمرو مرگ برگزیدهای از بهترین داستانهای گوتیک (هول و هراس) و نیز مهمترین زیر شاخهی آن داستانهای مرگ (ماکابر) همواره در طول تاریخ جذاب و پر خواننده بودهاند، علت اساسی ارائهی این داستانها فراتر از جذابیت آنها است. خردهگیرترین منتقدان نخبهگرا نیز باور دارند بیفهم و خوانش ادبیات گوتیک نمیتوانیم به کشف و درک راستینی از آثار سورئال، سمبولیستی و بخش مهمی از ادبیات پسامدرن دست یابیم. اما در عین حال که بر این پله گام میگذاریم تا به آثار مدرنتر برسیم، خود به خود به سیر و سفر اعجابآور و لذتبخش دست میزنیم. آیا این لذتبخش به تنهایی دلیلی بسنده نیست؟ هر چند ترجیح مضمون مرگ بر وحشت، در این داستانها، ما را به تامل و اندیشهی ژرفتری نیز راه میبرد. و از یاد میبریم آن کلام زیبای رمانتیکهای کهن آلمانی را که یادآور گفتارهای اگزیستانسیالیستهای آیندهی خود بود؛ تنها عشق است و مرگ که همه چیز را دگرگون میکند!
- تعداد صفحه
- ۲۵۲
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۶۲۴۷۸۱
- سال نشر
- ۱۳۹۰
- تعداد نقل قول
- ۳
نقل قولها و فعالیتها
۳ نقل قول
این خانه ی تک و تنها روی تپه، کنار دریا، زیر آسمان خاکستری، به افسانه ای غم انگیز و رازآمیز میماند و من نیز در آخرین پاییز زندگانی ام آن را چنین میخواهم. اما امروز بعد از ظهر، هنگامی که کنار پنجره ی اتاق کارم نشسته بودم، ارابه ای که آذوقه میآورد، آمده بود. فرانتس پیر در تخلیه ی بار کمک میکرد. سر و صداهای گوناگونی ایجاد شده بود. نمیتوانم بگویم چه قدر باعث آزارم شد. از نافرمانی که شده بود بر خود میلرزیدم، چرا که دستور داده بودم این قبیل کارها را صبح زود، که خواب هستم انجام دهند. فرانتس پیر فقط گفت: « چشم جناب کنت» اما با چشمان ملتهب خود، با ترس و تردید مرا نگاه میکرد. چگونه میتوانست مرا درک کند؟ او که نمیدانست، نمیخواهم روزمره گی و ابتذال، آخرین روزهای عمرم را برهم بزند. از این میترسم که مرگ چیزی عامیانه و معمولی با خود داشته باشد. مرگ باید برای من بیگانه و نادر باشد، در آن روز بزرگ و مهم و پررمز و راز – دوازدهم اکتبر. / داستان « مرگ»
برخی وقایع و افکار هستند که پنهانی و آهسته آهسته به سوی مان میآیند، اما انگار جایی، چیزی مانند دهن باز کردن زمین یا شبیه آن وجود دارد که وقایع و افکار میتوانند در پس آن پنهان شوند، بعد ناگهان از پشت مخفیگاه شان بیرون بپرند و بدون این که انتظارش را داشته باشیم، با عظمت هرچه تمامتر جلوی مان ظاهر شوند. / داستانی از گوستاو میرینک
گاهی وقتها ثانیه هایی از مقابل ذهن خود آگاه ما میگذرند که در آن ثانیهها کارهای روزمره به طرزی غریب در نظرمان نو و تکرار نشده میآیند. برای تو هم گاهی این طور پیش آمده است ، زینکلایر؟ انگار آدم ناگهان بیدار میشود و دوباره خوابش میبرد و در همین دم میان خواب و بیداری متوجه وقایعی بسیار مهم و پر رمز و راز میشود. / داستانی از گوستاو میرینک