Great20

Great20

@Great20

  • ۸۱۷۴

    امتیاز

  • ۴۶

    دنبال‌کننده

  • ۲۸

    دنبال‌شونده

  • ۰

    نقد

  • ۳۶۷

    نقل‌قول

آخرین فعالیت‌ها

کیمیاگر
قفسهمحبوب

کیمیاگر

این کتاب به قفسه اضافه شد.

11 دقیقه
قفسهمحبوب

11 دقیقه

این کتاب به قفسه اضافه شد.

نان سال‌های جوانی
قفسهمحبوب

نان سال‌های جوانی

این کتاب به قفسه اضافه شد.

آخرین کتاب جهان
قفسهمحبوب

آخرین کتاب جهان

این کتاب به قفسه اضافه شد.

خوشه‌های خشم
قفسهمحبوب

خوشه‌های خشم

این کتاب به قفسه اضافه شد.

دختر پرتقالی
قفسهمحبوب

دختر پرتقالی

این کتاب به قفسه اضافه شد.

سمفونی مردگان
قفسهمحبوب

سمفونی مردگان

این کتاب به قفسه اضافه شد.

مرگ ایوان ایلیچ
قفسهمحبوب

مرگ ایوان ایلیچ

این کتاب به قفسه اضافه شد.

هرگز رهایم مکن
قفسهمحبوب

هرگز رهایم مکن

این کتاب به قفسه اضافه شد.

پیرمرد 100 ساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد
قفسهمحبوب

پیرمرد 100 ساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد

این کتاب به قفسه اضافه شد.

جنگل نروژی
قفسهمحبوب

جنگل نروژی

این کتاب به قفسه اضافه شد.

خداحافظ گاری کوپر
قفسهمحبوب

خداحافظ گاری کوپر

این کتاب به قفسه اضافه شد.

لیدی ال
قفسهمحبوب

لیدی ال

این کتاب به قفسه اضافه شد.

کاتالینا
قفسهمی‌خواهم بخوانم

کاتالینا

این کتاب به قفسه اضافه شد.

آئورا
امتیازخوانده‌ام

آئورا

برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.

آدولف ه دو زندگی
نقل قول

آدولف ه دو زندگی

برنشتاین گفت: «روشش فرقی نمی‌کند. من با هیچ جنگی موافق نیستم. من نمی‌خواهم به هیچ ملتی تعلق داشته باشم.» آدولف گفت: «اما به هر حال باید یک جایی زندگی کنی!» «بله، در سرزمینی اما نه در میان یک ملت خاص.» «چه فرقی می‌کند؟» «هر سرزمین زمانی به ملت تبدیل می‌شود که شروع کند به تحقیر ملت‌های دیگر. اساس تشکیل هر ملتی بر نفرت است.»

۲ پسند
آدولف ه دو زندگی
نقل قول

آدولف ه دو زندگی

فردا به جبهه اعزامشان می‌کردند. پس فردا در سنگرهاشان بودند. اهمیتی نداشت که زنده می‌ماندند یا می‌مردند، به هر حال آن‌ها دیگر صاحب اختیار خودشان نبودند. تمام تقلای آن چند سالشان، تمام سعی مداومشان برای فراتر رفتن از مرزها – مرز تاش قلم موهایشان، مرز چشم‌ها و تخیلشان – عزم جزمشان و مباحثاتشان، همه ی این‌ها دیگر به پشیزی نمی‌ارزید و یکسره برباد رفته بود. به هیچ دردی نمی‌خورد. جنگ همه چیز را به پایین‌ترین سطحش تنزل می‌داد. آن‌ها دیگر چیزی بیش از یک توده ی گوشت نبودند. دو پا و دو دست. همین برای ملت کافی بود. گوشت. گوشت دم توپ. به درد این می‌خوردند که کشته شوند یا خود را به کشتن دهند. گوشت و استخوان. نه چیزی بیش از این. موجودات دوپای مسلح. همین. عاری از احساس، یا فقط به آن اندازه که از ترس خودشان را خراب کنند. از آنجا که پای مرگ و زندگی در میان بود، شخصیت منحصر به فردی را که می‌کوشیدند کسبش کنند، باید تا پایان جنگ در قفسه‌های سربازخانه به دیوار می‌آویختند. تمام آنچه به خاطرش همدیگر را دوست داشتند و می‌ستودند، تمام آنچه آن‌ها را به هم پیوند می‌داد، همه اش از آن لحظه به بعد مضحک، از جنبه ی مدنی نفرت انگیز و از دیدگاه وطن پرستی غیرقابل قبول بود. آینده شان دیگر مال خودشان نبود، به ملت تعلق داشت.

۱ پسند
آدولف ه دو زندگی
نقل قول

آدولف ه دو زندگی

آنچه در قضیه ی هانیش بیشتر از همه به خاطرش حسرت می‌خورد، از دست رفتن توهماتش بود. هفته‌های متمادی هانیش در او توهم عزت و احترام و آینده ی پر آوازه و ثروت زودهنگام را پرورده بود. هفته‌های متمادی سر در ابرها داشت و هرگز حتا یک بار هم که شده پا بر زمین سرد واقعیت نگذاشته بود. همان فریب مایه ی حسرتش شده بود. هرگز هانیش را به این خاطر که با سرهم کردن دروغی مسخره او را به اوج احساس خوشبختی رسانده بود، نمی‌بخشید.

۲ پسند
بانوی سپید
نقل قول

بانوی سپید

روزی فرا می‌رسد که دیگر هیچکس برایت بیگانه نیست. آن روز ورود ترا به زندگی واقعی تبرک می‌کند.

۳ پسند
بانوی سپید
نقل قول

بانوی سپید

ادوارد دیکنسون وقتی دفترچه‌های حسابرسی اش را می‌بندد و قبل از خواب، دفتر ثبت معنوی روحش را باز می‌کند، فقط یک صفحهٔ سفید می‌بیند: هیچ مطلبی وارد نشده، هیچ مطلبی خارج نشده است.

۲ پسند