نون والقلم
- نوشته جلال آلاحمد
- ناشر جامهدران
میرزا که بدجوری گیر کرده بود، دادی سرشان زد که: ـ اهه! این همه جیرجیر که فایده ندارد. بزرگترتان را بگویید بیاید بنشیند و مثل آدم حرفهایش را بزند. که همه ساکت شدند و یک زن دراز و باریک از وسطشان درآمد و رفت توی شبستان جلوی میرزا اسدالله نشست و گفت: ـ شوهر بیغیرت من، همان مشهدی رمضان علاف است که خدا دیوانش را گم بکند. بیغیرت هفت سر عایله را ول کرده و رفته. نمیدانم مگر این قلندرها مردهشور کم داشتهاند؟ میرزا اسدالله گفت: ـ خوب حالا چه میگویی خواهر؟ چه میخواهی؟ زن مشهدی رمضان گفت: ـ معلوم است دیگر میرزا. یا چشم این بیغیرتها کور، بیایند به زندگیشان برسند؛ یا به ما هم اجازه بدهید برویم قلندر بشویم؛ تا نشان بدهیم که از این مردهای بیرگ هیچچی کم نداریم.
- تعداد صفحه
- ۱۹۲
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۵۸۵۸۴۷۴
- سال نشر
- ۱۳۸۴
- تعداد نقل قول
- ۲۵
نقل قولها و فعالیتها
۲۵ نقل قول
درست است که شهادت دست ظلم را از جان و مال مردم کوتاه نمیکند، اما سلطه ظلم را از روح مردم میگیرد. مسلط به روح مردم خاطره شهدا است و همین است بار امانت. مردم به سلطه ظلم تن میدهند، اما روح نمیدهند. میراث بشریت همین است. آنچه بیرون از دفتر گندیده تاریخ به نسلهای بعدی میرسد، همین است. "
میرزا اسدالله گفت: « نه دیگر ، کار شما تمام است برای شما ماجرایی بود و گذشت، اما برای من تازه شروع شده. برای من موثرترین نوع مقاومت در مقابل ظلم، شهادت است. گرچه من لیاقتش را ندارم. تا وقتی حکومت با ظلم است و از دست ما کاری بر نمیآید ، حق را فقط در خاطره شهدا میشود زنده نگه داشت. »
من حالا میفهمم که چرا کسی تن به شهادت میدهد. چون بازی را میبازد و فرار هم نمیتواند بکند. این است که میماند تا عواقب باخت را تحمل کند. وقتی کسی از چیزی یا جایی فرار میکند ، یعنی دیگر تحمل وضع آن چیز یا آنجا را ندارد.
پدرم خدا بیامرز میگفت: " ترس عین مرض است منتها مرضی که نه میکشد، نه لاغر میکند، بلکه حرص میآورد. آخر پدرم سه تا قحطی دیده بود و میگفت آدمی که از قحطی وحشت دارد ، دو برابر روزهای فراوانی دست و پا میکند و حتی دو برابر میخورد.
اگر قرار بود حرفهای بزرگ را فقط آدمهای بزرگ بزنند که حق شیوع پیدا نمیکرد.