گوشه‌نشین یونان یا هیپریون

Hyperion

۳.۵ از ۵ · ۱ رأی۳۲۰ صفحه۵ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

ادامه‌ای شاعرانه بر «رنج‌های ورتر جوان». هیپریون تنها رمان شاعر اسطوره‌ای آلمان عصر کلاسیک، فردریش هلدرلین است و گذشته از لحن سرودآگینش در ستایش از عشق و دوستی و آزادی، پژواکی است از جهان‌بینی تعالی‌جوی این شاعر انسان‌دوست، خاصه تصور او از آن جامعه آرمانی‌ای که انسان‌ها باید برای سعادت خود در جستجوی آن باشند و هلدرلین تحقق آن را احیاء مدنیت یونان باستان می‌دید.

تعداد صفحه
۳۲۰
شابک
۹۷۸۹۶۴۴۴۸۵۲۸۲
سال نشر
۱۳۹۱
تعداد نقل قول
۵
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۵ نقل قول

آه که آدمی، آن وقت که رویا می‌پرورد، خدایی‌ست. و گدایی‌ست، آن هنگام که به تفکر می‌نشیند.

آفتابِ عمر ما رو به افول است، ما امید بسیار در دل می‌پروریدیم خوش‌تر از سنجش و اندیشه، شوق خطر داشتیم. خوش داشتیم زود به سرمنزل مقصود برسیم و به بخت امید داشتیم و بسیار از شادی و رنج می‌گفتیم و به هر دو عشق و نفرت می‌ورزیدیم. با سرنوشت بازی کردیم و هم از این دست سرنوشت، هم با ما. چرا که از عصای گدایی تا به تاج پادشاهی به فراز و فرودمان می‌برد و به تلاطمی دَرِمان می‌آورد، که آتشدان گدازان را در می‌آورند و ما به گدازش درمی‌آمیختیم، چنان که ذغال، خاکستر می‌شد.

گفت‌وگوهامان روانیِ آب‌های آسمانی‌رنگی را داشت که از دل آن‌ها گه‌گاه سنگی زرین می‌درخشید و سکوتمان هم به سکوت قله‌ای می‌مانست که در بلندی‌های خلوتش، بس فرازتر از قلمرو رگبارها، تنها نسیمی در گیسوان رهنورد یکتا زمزمه می‌کند. در زندگی ساعات بزرگی هست، ما به بلندای آن‌ها نگاه می‌کنیم، نگاهی مثال آنکه به هیاکل غول‌آسای آینده و عهد عتیق؛ به پیکاری شکوهمندانه با آن‌ها در می‌آییم و اگر در برابرشان استوار ماندیم، ما با صمیمیتی می‌یابند که خواهری و دیگر ترکمان نمی‌کنند.

ای گرامی! زندگی بدون امید چیست؟ جرقه‌ای که از ذغالی می‌جهد و خاموش می‌شود. مثل این که تو در فصل دلگیر سال صدای وزش نسیمی بشنوی که یک آن جنبش می‌گیرد و باز از نفس می‌افتد. آایا حکایت کار ما هم از همین قرار نیست؟

آری فراموش کن ای دل نگران و محنت زده و هزار بار آزرده! فراموش کن که انسان‌ها هم هستند، و به آن جایی برگرد که از دامنش رفتی، به آغوش طبیعت، طبیعت دلنشین، آرام و بی‌تناوب و تغییر.