ماه پنهان است
کسی از او انتظار نداشت چیزی بپرسد یا فکری بکند بلکه فقط باید دستورات را اجرا می کرد. این بود که می کوشید ذهنش را از ناگواری ها پاک کند از خاطرات تلخ جنگ گذشته و یقین به این که این یکی نیز همان سرنوشت را خواهد داشت. روزی پنجاه بار به خودش میگفت این یکی فرق خواهد داشت خیلی هم فرق خواهد داشت. در راهپیمایی ها در هیاهوی جمعیت در مسابقات فوتبال و در جنگ اصل ماجرا گم می شود. واقعیات غیرواقعی می شوند و مهی ذهن را فرامی گیرد. کشاکش و هیجان خستگی و جنب وجوش همه و همه در خیالی عظیم و غمناک درهم می آمیزند و آنگاه که همه چیز به پایان رسید دیگر نمی توان درست به یاد آورد که چطور انسان هایی را کشتیم یا فرمان به کشتنشان دادیم و آنگاه کسان دیگری که در میدان جنگ نبودند به ما می گویند اوضاع از چه قرار بوده و ما گیج ومنگ می گوییم بله خیال میکنم همین طور بوده.