پاییز فصل آخر سال است

۳.۵ از ۵ · ۱۲ رأی۱۹۲ صفحه۳ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

این‌ همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می‌کنند. بیدار می‌شوند، و می‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن که بعد از تو آدم‌ها تو را یادشون بیاید. تئاتر نونهالان گیلان اول شده‌ بودم. بابا ماشین آقا جان را گرفته بود و من را آورده بود خانه. لباس شیطان را از تن در نیاورده بودم هنوز. شنل و شاخ و دمی که مامان درست کرده بود نمی‌گذاشت درست راه بروم. بابا برایم ۱ عروسک جایزه خریده بود. کله عروسک را کنده بودم. داشتم چشمش را از گردنش در می‌آوردم بیرون. می‌خواستم بفهمم چرا وقتی می‌خوابانمش چشمش بسته می‌شود. بابا عروسک را گرفت گذاشت کنار من. من را نشاند رو به روی خودش. گفت من کسی نشدم، اما تو و رامین باید بشوید. یادت می‌ماند؟ گفتم آره بابا، یادم می‌ماند. فردایش رفت و دیگر نیامد. چی از بابا به من رسید غیر از این حرف و چشم‌های سبزش، نیامد که ببیند حرفش زندگی مرا خراب کرده. خودش کسی نشد چرا باید من می‌شدم؟

تعداد صفحه
۱۹۲
شابک
۹۷۸۶۰۰۲۲۹۴۸۲۱
سال نشر
۱۳۹۳
تعداد نقل قول
۳
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۳ نقل قول

خوبی چت همین است. هر وقت بخواهی، چیزی می‌گویی و هر وقت نمی‌خواهی، نمی‌گویی و بدون خداحافظی گم می‌شوی. می‌توانی با بغض بخندی و هیچ‌کس نفهمد داری گریه می‌کنی. می‌توانی جواب حرفی را که دوست نداری ندهی، دست‌هایت را زیر چانه بزنی، خیره شوی به مانیتور و بگویی سرم شلوغ است.

وقتی سکوت میکنم یعنی موافقم؟ نه، نیستم. من وقتی موافق باشم سکوت نمی‌کنم، می‌خندم. دهانم را باز میکننم و میگویم بله، موافقم. اما سکوت، می‌دانم که نمی‌کنم.

دوست دارم هروقت می‌خواهم چیزی بگویم، از دور بگویم و قایم شوم و هروقت می‌خواهم جواب بشنوم، از دور بشنوم. نمی‌خواهم کسی جلوم بنشیند و نگاهم کند و منتظر حرفی باشد.