1 نمکدان پر از خاک گور

۵ از ۵ · ۱ رأی۹۸ صفحه۱ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

چرا خونت بند نمی‌آید حسن آقا؟ نگاه کن، پتو هم خونی شده. حیف این خون که این طوری روی خاک بریزد. خاک، نمک‌نشناس است. لیاقت خون آدم را ندارد. فکر می‌کنی کم تا حالا خون‌های مثل تو روش ریخته؟ اما کو نشانی؟ هیچی بروز نمی‌دهد لاکردار. کریم آقا می‌گوید: انقدر لعن و نفرین نکن. ناسلامتی من و تو هم از همین خاکیم. خب این که دلیل نمی‌شود. ما هم نمک‌نشناسیم. نیستیم؟ اگر نبودیم کجا وضع و روزمان این بود؟ کجا آن دو تا خیر ندیده این بلا را سر توی بسته‌زبان می‌آوردند؟ به کریم آقا بگویم: تو دستت تو خاک است، بد و خوبش را نمی‌بینی. خیال می‌کنی ذات خاک هم مثل ظاهر این کوزه‌هایی که می‌سازی قشنگ است. آخر کریم اقا کوزه‌گر است. از این خاک لامروت یک کوزه‌هایی می‌سازد عینهو برگ گل، به همین نرم و نازکی، یک‌جوری خاک و آب را به هم می‌مالد و از توش کوزه درمی‌آورد که آدم ماتش می‌برد. مثل شعبده می‌ماند...

تعداد صفحه
۹۸
شابک
۹۷۸۶۰۰۹۴۷۱۰۱۰
سال نشر
۱۳۹۴
تعداد نقل قول
۱
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۱ نقل قول

از دور که پیرزن قبرشور را می‌بینم اشاره می‌کنم بیاید این طرف. متوجه اشاره‌ام می‌شود. لنگ لنگان می‌آید و هنوز نرسیده کوزه آب‌اش را خالی می‌کند روی سنگ قبری که بالاش نشسته‌ام. می‌گوید « خدا بیامرزدش. » « ماهرخ خانم تو همه‌ی این قبرستان را می‌شناسی دیگر، نه؟» دست می‌کشد رو سنگ قبر. عبارت « مرحوم مغفور» زیر دست‌اش برق می‌افتد. « معلوم است آقا. سی سال آزگار است می‌شناسم. » « من دنبال یک درخت شاتوت می‌گردم. می‌دانی کجاست؟» سرش را بالا می‌آورد و نگاه‌ام می‌کند. چشم‌هاش برق چشم زن‌های جنوبی را دارد. « شاتوت تو قبرستان؟ نکند هوس کرده‌اید؟» می‌خندد. دندان‌های زنگاری‌اش پیدا می‌شود. « از من می‌شنوید نخورید. درخت‌های قبرستان ریشه دوانده‌اند تو گوشت و پوست مرده‌ها. میوه‌شان خوردن ندارد. » می‌نشیند روی نیمکت روبرویی. نفس‌اش هن‌هن صدا می‌دهد. یک نخ سیگار از جیب مانتوش در می‌آورد و آتش می‌زند. دود را فوت می‌کند تو هوا.