دعا برای ربوده‌شدگان

prayers for the stolen

امتیاز نداده‌اید

لیدی‌دی گارسیا مارتینز پرشور، باهوش و شوخ‌طبع است. او پا به دنیایی گذاشت که دختربودن در آن خطرناک است. این‌جا در سایه‌ی درگیری‌های باندهای مواد مخدر، جنازه‌ها در حاشیه‌ی روستاها پیدای‌شان می‌شود تا به وسیله‌ی مارها و عقرب‌ها به درون خاک برگردند. کلاس‌های درس با وقفه تشکیل می‌شوند و این زمان اتفاق می‌افتد که داوطلبی حاضر شود برای یک ترم تحصیلی از شهر بزرگش دور بماند تا بچه‌های روستایی را آموزش دهد. در گوررو سرکرده‌های باندهای مواد مخدر پادشاهی می‌کنند و مادرها به دخترهاشان لباس پسرانه می پوشانند یا آن‌ها را با تراشیدن موها و سیاه کردن دندان‌ها زشت می‌کنند تا از چنگال شکارگر انحصارگران در امان باشند و هنگامی که ماشین‌های شاسی‌بلند سیاه دور شهرک می‌گردند، لیدی‌دی و دوستانش مثل حیوانات به سوراخ‌هایی که در حیاط کنده‌اند می‌خزند تا از دید جانیان محفوظ باشند.

تعداد صفحه
۲۱۲
شابک
۹۷۸۶۰۰۲۲۹۳۷۶۳
سال نشر
۱۳۹۴
تعداد نقل قول
۴۰
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۴۰ نقل قول

بوسهٔ یک مرد در زندان زنان بهترین هدیه‌ای بود که می‌شد بگیری، حتا بهتر از هدیهٔ تولد یا کریسمس، بهتر از یک دسته گلِ سرخ یا یک دوش آب داغ. می‌توانستم سال‌ها ماندن در این زندان را به خاطر رفتن به کارگاه کُلاژ و آن بوسهٔ مردانه روی گونه‌ام تصور کنم. آن بوسه باران بود، آفتاب بود و هوای مطبوع بیرون از زندان. بله، می‌دانستم حتا حاضرم در آن کلاس بنشینم و چیزهای احمقانه روی مقوا بچسبانم تا آن بوسه دوباره نصیبم شود.

استاد با لونا خداحافظی کرد و گونهٔ مرا بوسید و گفت « به کارگاه ما خوش اومدی، امیدوارم جلسهٔ بعد هم بیای. » بوی آبجو می‌داد. جای بوسه‌اش را با آستین لباسم پاک نکردم. با لونا که به‌آهستگی به طرف سلول‌مان می‌رفتیم رطوبت آب دهان مرد هنوز روی صورتم بود. حتا تا ساعت‌ها بعد آن قسمت از گونه‌ام را احساس می‌کردم، انگار علامتی روی من گذاشته بود. بوسهٔ یک مرد در زندان زنان بهترین هدیه‌ای بود که می‌شد بگیری، حتا بهتر از هدیهٔ تولد یا کریسمس، بهتر از یک دسته گلِ سرخ یا یک دوش آب داغ. می‌توانستم سال‌ها ماندن در این زندان را به خاطر رفتن به کارگاه کُلاژ و آن بوسهٔ مردانه روی گونه‌ام تصور کنم. آن بوسه باران بود، آفتاب بود و هوای مطبوع بیرون از زندان. بله، می‌دانستم حتا حاضرم در آن کلاس بنشینم و چیزهای احمقانه روی مقوا بچسبانم تا آن بوسه دوباره نصیبم شود.

« همه می‌خوان ما رو عوض کنن. مورمون‌ها، بشارتی‌ها، باپتیست‌ها، متدیست‌ها و کاتولیک‌ها. همه. » « یکشنبه‌ها مبشران به زندان می‌آن، گاهی روزهای دیگه هم می‌آن، خودت می‌بینی. همه‌جور خدایی تو این زندان پیدا می‌شه. »

همان وقتی که با تب بالا توی ننوی پارچه‌ای خوابیده بودم و مادرم آن‌قدر ننو را تکان می‌داد و پشه‌ها را با دست از من دور می‌کرد که بالاخره دستش درد می‌گرفت. در کوهستانِ من دور کردن پشه‌ها از روی کسی عاشقانه‌ترین کاری است که یک نفر می‌تواند برای دیگری بکند. توی فیلم‌های مستند نشنال‌جئوگرافی که می‌دیدم در افریقا پشه‌ها توی چشم بچه‌ها می‌روند تا اشک آن‌ها را بمکند واقعاً چندشم می‌شد. یعنی کسی نبود آن‌ها را بتاراند؟ حتا خودِ فیلم‌بردار؟

نفهمیدم مادرم که سال‌ها پیش قسم خورد دیگر مسابقهٔ گاوبازی نبیند چه‌طور تلویزیون را روی آن کانال گذاشته بود. در یک فیلم مستند دیده بود که تارهای صوتی اسب‌ها را می‌بُرند و به همین دلیل آن‌ها در طول مسابقات نه شیهه می‌کشند و نه فریاد می‌زنند. توی تلویزیون بزرگ صفحه‌تخت‌مان می‌شد اشک‌های گاو را دید که از چشم‌هایش می‌چکیدند و روی زمین شنی مسابقه که از خون و کاغذرنگی‌های براق پوشیده بود می‌افتادند.