پرتقال خونی

۵ از ۵ · ۱ رأی۲۵۶ صفحه۳ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

پرتقال خونی داستانی عاشقانه نیست، اما عشق عنصر اصلی آن است. عشقی مادرانه که نازلی را به آن سوی مرزها می‌کشاند تا برای فراهم کردن آسایش پسرانش، تن به خطر بسپارد و تا مرز بین مرگ و زندگی پیش برود. نازلی دلال اجناس دست دوم ثروتمندان است. او با داشتن همسری منفعل و بی‌اراده تصمیم به اداره کردن خانواده‌اش گرفته و با وجود مخالفت‌های افراطی پدرشوهری سلطه‌جو، یک بوتیک لباس را نیز اداره می‌نماید. تصادف و خانه‌نشینی او را در باغ پرتقال خانه‌نشین کرده. جایی که نازلی از کودکی از آن متنفر است. باغ برای نازلی هیولایی ماده است که باید برایش پول خرج کنی. زندگی مرتاض وارانه خانه پدری و همسر او را از باغ و مسایل جانبی مربوط به باغ متنفر کرده. خانه‌نشینی و مسئولیت‌های اجباری نازلی در باغ، باعث ایجاد تغییراتی در نگاه نازلی به باغداری می‌شود اما با اتفاق ناگواری که برای پسر کوچک خانواده می‌افتد، برنامه‌ها و خیالات نازلی برای باغداری و ادامه زندگی، مختل می‌شود... پرتقال خونی شرح خم و راست شدن‌‌های ستون یک خانواده است. خانواده‌ای سنتی که افراط در یک بعدی نگریستن به زندگی سبب عصیان‌گری اعضای جوان آن می‌شود.

تعداد صفحه
۲۵۶
شابک
۹۷۸۶۰۰۳۸۴۰۰۵۸
سال نشر
۱۳۹۴
تعداد نقل قول
۳
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۳ نقل قول

صدای گریه ی مردها چقدر دل آدم را می‌خراشد. حس می‌کنی نهایت بیچارگی و درماندگی شان است که گریه می‌کنند. فکر می‌کنی که دیگر توانایی هیچ عملی را ندارند که گریه می‌کنند. مرد که گریه نمی‌کند. مرد می‌ایستد و مشکل را حل می‌کند. وقتی مردی گریه می‌کند می‌فهمی که به آخر خط رسیده. می‌فهمی که دیگر نتوانسته کاری بکند. می‌فهمی که کار از کار گذشته دیگر. تو هم می‌لرزی. می‌ترسی. وقتی مردها گریه می‌کنند از تو چه کاری بر می‌آید؟ باید بروی بمیری. باید بمیری توی دنیایی که مردهایش ناتوانند و گریه می‌کنند.

آرامش عجیبی توی جان من موج می‌زد. از اینکه خانه باغ اینقدر تغییر کرده بود و دوست داشتنی شده بود ، حس خوبی داشتم. با خودم فکر می‌کردم کاش می‌شد با آدم‌ها هم هر چند وقت یکبار همین کار را کرد. بعضی اجزا را ببری عوض کنی. نو اش را بخری. یا حتی دست دوم‌تر و تمیزش را. چه می‌شد اگر مغز وابسته به تریاک پرویز را با یک مغز مستقل و با اراده عوض می‌کردیم ؟ یا کلیه‌های دردمندش را به یک دست دوم خوب ؟ یا اخم‌های سیروس را ببریم و دو تا ابروی باز و جدا از هم برایش بگیریم ؟ یا حتی…

هنوز کم نیاورده بودم اما کم آوردن از آن حس‌های مزخرفی است که قبل از اتفاق افتادن بویش می‌آید. نوعی الهام غیرقابل توضیح دارد. حس می‌کنی همین روزهاست که خم بشوی و بعد بشکنی. حسش قبل‌تر می‌آید و دمار از روزگارت در می‌آورد. در این جور مواقع سگ می‌شوی. بیخود و بی جهت پاچه ی این و آن را می‌گیری. جیغ و داد راه می‌اندازی ، بد اخمی می‌کنی. با این که می‌گویی نمی‌دانی چه مرگت است ، اما ته تهش خوب می‌دانی که بوی کم آوردنت توی هوا منتشر شده و هر آن انتظار می‌رود که برای همه رؤیت شود.