وقت بودن
- نوشته جلیل سامان
- ناشر کتابستان معرفت
لحظهای در حیاط ایستاد. کمی دقت کرد. صدای مائده از سمت تنور میآمد. داشت هیزم میشکست. ناگهان جانمحمد دستش را در هوا گرفت و تبر را ربود. مائده جیغ خفیفی کشید. -بده! کار تو نسیت. جانمحمد با سر و صورت بسته شروع کرد به هیزم شکستن. مائده خشکش زده بود: -جانمحمد؟! تبر زدن شوهرش را میشناخت. جانمحمد با تمام قدرت با تبر افتاد به جان کنده هیزم. انگار میخواست عقده تمام این هشت سال را بر سر آن کنده بیجان خالی کند. چند دقیقهای طول کشید و بالاخره از نفس افتاد. نشست روی زمین و ناله را سر داد. دستار را باز کرد، و مائده تازه چهره برافروختهاش را دید: -جانمحمد! این را با چنان لحنی گفت، که از «عزیزم» برای جانمحمد خوشتر بود. هقهقاش بیشتر شد. مائده آب آورد، و جانمحمد دستی که لیوان را به سوی او گرفته بود، بوسید و به سوی خود کشید.
- تعداد صفحه
- ۱۹۶
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۸۴۶۰۰۰۸
- سال نشر
- ۱۳۹۵
- تعداد نقل قول
- ۴
نقل قولها و فعالیتها
۴ نقل قول
- تو پنج سالت بود که رفتم برا تریاک. مائده زنم شده بود. با برادراش میرفتیم پاکستان. خیلی کیف داشت. یه سفر میرفتی، کلی پول گیرت میومد. بعد سکوت طولانی حاکم شد. سرش را انداخت پایین. نیم نگاهی به رحمان انداخت که مشتاق بود بیشتر بداند: - تا اینکه یه روز پشت خونهی داربندیها، یکی از همین لاشولوشها پیداش شد. خمار خمار بود. گوشوارهی زنش رو آورده بود مواد بخره. گوشواره رو گذاشت کف دستم. آهی کشید: - لا اله الا الله! هنوز جلوی چشممه! مکثی کرد و اشک در چشمانش دوید: - گوشواره خونی بود! باز هم سکوت کرد: هر چی رو جمع کرده بودم، گذاشتم و اومدم. دست مائده رو گرفتم و آوردمش توی همین خونهی خشت و گِلی.
سروان پاینده راه نفس مردم رو گرفته بود. یه روز با مینی بوس داشت میرفت شهر که سرِ راهش رو گرفتن. چند نفر مسلح ریختن توی مینی بوس و گوشاش رو بریدن و گذاشتن کف دستش. از هیچ کسی هم صدا درنیومد! کاظمی لبخند تلخی زد. ممکن بود این بلا یا بدتر از آن سر خودش بیاید: - گروهبان! من با مردم کاری ندارم. دلم میخواد امنیت رو بیارم اینجا. خیلیا امنیت نمیخوان، چون توی ناامنی کارشون بهتر پیش میره…
روزی آدم میرسه. روزی مثل عسله. هر قدرم که کم باشه، وقتی میریزی توی کاسه، باریک میشه، امّا پاره نمیشه.
مائده نزدیک رفت تا ظرفهای غذا را بردارد. لحظه ای نگاه هایشان در هم قفل شد. مکثی کوتاه! انگار با چشم هایشان باهم حرف میزدند. _با من خوشبختی؟ لبخندی تلخ بر لبان مائده نشست: +فکر میکنی این هشت سال رو چطوری گذروندم؟