- نوشته کنت هاروف
- ترجمه امین باورصاد - هوشیدر جلیلی
- ناشر راه معاصر
هروف تصویرگری است که روابط انسانی را با آمیزهای از شوق، هیجان، نازکبینی، خشم، وفای به عهد، حقارت، آبرو، حجب و حیا، و وظیفهشناسی به تصویر میکشد. آثار وی تماما حول محور مسائل اخلاقی در جریانند، یا به عبارتی، از گرههای ناگشوده و راز و رمزهای سر به مهر زندگی آدمی حکایت میکنند... تهور و تبحر هروف در توصیف و کاوش پیرامون مفهوم عشق و اقسام متداول روابط احساسی عجز و آزردگی ناشی از روابط نافرجام، هزینه گرانبار تعهد، و یا آرامش حاصل از محبت و عشقورزی دوسویه در مقایسه با هر آنچه تاکنون از آثار معاصر خواندهام، مثالزدنی و منحصر به فرد است... در واقع، با نثر بکر و بدیعی که از قلم هروف میتراود، نمیتوان او را جز نویسندهای تمام عیار و کارکشته خطاب نمود... هروف در داستانهایش به نرمی و لطافت با مخاطب سخن میگوید، چنان که نثر وی القاگر حسی آشنا و مملو از صمیمیت در ذهن خواننده خواهد شد، و گاهی نیز چهرهای کاملا متضاد از خود نشان خواهد داد، دقیقا به همان نحو که یک فرد بالغ ممکن است با فرد دیگری صحبت کند. او برای پیشبرد داستان به شکل صحیح، از جان و دل مایه میگذارد.هروف از واقعیت سخن میگوید، و زنگ حقیقت را در گوش آدمی مینوازد.
- تعداد صفحه
- ۱۶۰
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۶۵۸۵۳۸۳
- سال نشر
- ۱۳۹۶
- تعداد نقل قول
- ۴
نقل قولها و فعالیتها
۴ نقل قول
دست لوئیس را گرفت و گفت: « الآن دیگه میتونیم دوباره صحبت کنیم. » « دوست داری دربارهی چی حرف بزنیم؟» « دوست دارم بدونم الآن داری به چی فکر میکنی. » « از چه بابت؟» « دربارهی بودن در اینجا. شبهایی که تا الآن اینجا بودی. چه حسی داری؟» لوئیس گفت: « خُب، من اینجام. پس حتماً تونستهم با شرایط کنار بیام. الآن دیگه برام عادی شده. » « فقط عادی؟» « سعی میکنم با تو بهم خوش بگذره. » « میدونم. امّا حقیقت رو بگو. » « حقیقت اینه که من این لحظات رو دوست دارم. خیلی دوست دارم. اگه تجربهش نمیکردم، مطمئناً حسرت میخوردم. تو چطور؟» « من عاشقِ این روزها و شبهام. بهتر از اونی هست که امید داشتم. مثلِ یه نوع راز و معما میمونه. رفاقت و صمیمیتِ بینمون رو دوست دارم. اوقاتِ با هم بودنمون رو دوست دارم. اینجا در تاریکیِ شب. صحبتها و درد دلهامون. بیدار شدن از خواب و شنیدنِ صدای نفسهات. »
لوئیس گفت: « امان از گناهانِ ناشی از غفلت. » « تو به گناه اعتقاد نداری. » « همونطور که قبلاً گفتم، من به این باور دارم که در شخصیتِ افراد ضعفها و کاستیهایی وجود داره. به نظر من، اینها گناه محسوب میشن. »
« تو از مرگ نمیترسی؟» « نه اونطور که قبلاً میترسیدم. مدّتیه که به نوعی زندگیِ اُخروی ایمان پیدا کردهام. بازگشت به خودِ حقیقیمون، به خودِ معنویمون. ما اونقدر در این بدنِ جسمانی باقی میمونیم تا سرانجام به خاستگاهِ معنویمون برگردیم. » اَدی گفت: « نمیدونم به اینها باور دارم یا نه. شاید حق با تو باشه. امیدوارم همینطور باشه که میگی. » « بالأخره روزی خواهیم دید، اینطور نیست؟ امّا هنوز زوده. » اَدی گفت: « آره، فعلاً زوده. من این جهانِ مادی رو خیلی دوست دارم. این زندگیِ دنیوی رو با تو دوست دارم. این هوا، این شهرک، حیاط پشتی، سنگریزههای کوچه پشتی، چمن، شبهای خنک، دراز کشیدن روی تخت و حرف زدن با تو در تاریکی. »
اَدی از پنجره نگاهی به بیرون انداخت، تاریکیِ شب رفتهرفته حیاطِ مجاور را در برمیگرفت. بعد نگاهی به آشپزخانه کرد؛ نورِ چراغ بر سطحِ ظرفشویی و کابینتها میتابید. همهچیز تمیز و مرتب بود. لوئیس داشت او را تماشا میکرد. اَدی زنِ خوشسیمایی بود، لوئیس همیشه چنین نظری راجع به او داشت. جوانتر که بود گیسوانی مشکی داشت، امّا اکنون موهایش سفید شده و کوتاهشان کرده بود. هنوز هم اندام متناسبی داشت، البته کمی از ناحیه کمر و پهلوها دچار اضافهوزن شده بود. اَدی گفت: « احتمالاً داری از خودت میپرسی من واسه چی اومدم اینجا. » « خُب، فکر نمیکردم اینجا اومده باشید که فقط بهم بگید خونهی قشنگی دارم. » « نه. اومدم چیزی بهت پیشنهاد کنم. » « واقعاً؟» « بله. چیزی شبیه به خواستگاری. » « خواستگاری! » اَدی گفت: « البته ازدواج نیست. » « من هم به چنین چیزی فکر نکردم. » « امّا بگینگی شبیه به درخواست ازدواجه. ولی مطمئن نیستم بتونم از پس گفتنش بر بیام. دارم دست و پامو گم میکنم. » کمی خندید: « این هم از عوارض جانبیِ پیشنهاداتِ شبیه به ازدواجه، مگه نه؟» « چی؟» « گم کردنِ دست و پا. » « میتونه باشه. » « بله. خُب، الآن دیگه میخوام بگم. » لوئیس گفت: « گوشم با شماست. » « خواستم بپرسم آیا امکانش هست که گاهی اوقات به خونهی من بیای و کنار من بخوابی؟» « چی؟ منظورتون چیه؟» « منظورم اینه که ما هر دو تنهاییم. مدّتهاست کسی جز خودمون رو نداریم. من از تنهایی رنج میبرم. فکر میکنم تو هم همینطور باشی. میخواستم ببینم آیا مایل هستی بیای و شبها کنار من بخوابی و باهم حرف بزنیم. » لوئیس به او خیره شد، براندازش کرد، اکنون دیگر کنجکاو شده بود، و هشیار. اَدی پرسید: « چرا چیزی نمیگی؟ نکنه با حرفهام نَفَست رو بند آوردم؟» « فکر میکنم آره. » « صحبتِ من راجع به همخوابگی نیست. » « عجب! » « نه، همخوابگی نه. من اینجوری بهش نگاه نمیکنم. فکر میکنم از مدّتها پیش قوای جنسیام رو از دست داده باشم. صحبت من راجع به گذروندنِ شبه. دراز کشیدن روی یک تختِ گرم، خیلی دوستانه. دراز کشیدن کنارِ هم. و تو شبها کنارم بمونی. شب بدترین قسمتِ روزه. اینطور فکر نمیکنی؟»
کنت هروف در ماه مه 2014 و در واپسین سال زندگیاش، خطاب به همسر خود کتی میگوید: «میخواهم یک کتاب درباره خودمان بنویسم.» این داستان همانند برخی دیگر از داستانهای هروف از زندگی او سرچشمه میگیرد. در این رمان با شخصیتی به نام لوئیس واترز مواجه هستیم که مثل شخصِ نویسنده زمانی را به تدریس زبان و ادبیات مشغول بوده، ازدواجی نافرجام را پشت سر گذاشته و حال زن دیگری (اَدی مور) به زندگیاش پا میگذارد. چنین قیاسی را در دیگر آثار هروف مانند رمان «آواز بیساز» نیز شاهد هستیم که در آن مردی به نام تام گوتری از همسرش جدا شده، به تدریس ادبیات مشغول است و پس مدتی با زنی دیگر آشنا میشود. چنین نمونههایی نشان از تأثیر مستقیم فراز و نشیبهای زندگی شخصی نویسنده در آثارش دارد، و امریست متداول که در آثار بسیاری از نویسندگان شهیر دیگر نیز شاهدش هستیم. پس از آنکه نویسنده به معرفی دوران کهنسالی خود و همسرش در قالب توصیف شخصیتهای لوئیس و اَدی میپردازد، میکوشد تا مضامینی چون فرصت و شانسِ دوباره در زندگی، عشقِ دوران کهنسالی، احساس تنهایی و اشتیاقِ دلبستگی به وجودی انسانی را به صورت پیرنگ در داستان معرفی کند. اَدی که از تنهاییِ جانکاهش به ستوه آمده، یکباره مصمم میگردد که برای گریز از وضع بغرنج کنونی، به همسایهاش لوئیس واترز، پیشنهادی نه چندان متعارف بدهد. لوئیس پیشنهادش را میپذیرد و بدین ترتیب فصلی جدید در زندگی این دو شخصیت آغاز میگردد. دلبستگی ادی و لوئیس به یکدیگر در زندگی شخصیشان رویدادی عمیق و منقلبکننده است که با تجربهای نو از رابطهای سرزنده و پرنشاط در طیِ روز، و نقل خاطراتِ تلخ و شیرین در ساعاتِ شب، درهم میآمیزد. اما این پایان ماجرا نیست، داستان تنها به رنج ناشی از عزلت، شکلگیریِ رابطهای نو، و پس از آن، خاطرات مشترکِ یک زوج پیر و درد دلهای شبانهشان ختم نمیشود. فیالواقع، در رمان «وقتی دیگران خواب بودند» دو بُعدِ متفاوت و متضاد با هم تلاقی میکنند: بُعدی درونی که به شرح و تفصیل رابطه اَدی و لوئیس میپردازد، و بُعدی برونی که مرکب از دنیایی است که سعی در جلوگیری و به چالش کشیدنِ ادامهی رابطهی این زوج کهنسال دارد. در بُعد درونی رمان، قهرمانان داستان برای رهایی از رنج، شهامت به خرج داده، از دایرهی امنیت خارج گشته و به عبارتی «سنّتشکنی» میکنند. آن دو برخلاف انتظارِ عدّهای از هم سن و سالانشان، به ذرّه ذرّه مُردن در کنجِ پیری تن نمیدهند و درصدد بازگرداندنِ رنگ و رایحهای خوش به روزهای باقیماندهی عمرشان هستند. باری، در دنیای برون، تنگ نظری، کوتهفکری، قضاوت نابجا، و سنتهای جهلآمیز از سوی «دیگران» رفته رفته مانع از رسیدنِ رابطهی این زوج به سرانجامی مطلوب خواهد شد. گنجاندن ابعاد فوقالذکر در داستان موجب افزایش غنای هنری این اثر شده است، البته نه به این خاطر که این دو بُعد صرفاً بهسببِ وجهِ ظاهریِ تضادهایشان در برابر هم قرار گرفته باشند، بلکه این دو بُعد طوری درهم تنیده شدهاند که با روند سیر داستان، تعاملی همجوش، ملموس، و پویا را رقم خواهند زد.