بافته

La tresse

۴ از ۵ · ۱ رأی۲۰۰ صفحه۱۶ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

«اسمیتا، جرات نمی‌کند به او بگوید که تصمیم گرفته همسرش را ترک کند و روستا و تمام چیزهایی را که می‌شناخت رها کند. جولیا کمال را مخفیانه دوست دارد. عشق آن‌ها پنهانی است. عشق آن‌ها در هیچ‌جا ثبت نشده است. سارا حالا تبدیل به یک فرد نجس شده است. از جامعه طرد شده است.»

تعداد صفحه
۲۰۰
شابک
۹۷۸۶۰۰۳۶۷۵۱۵۵
تعداد نقل قول
۱۶
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۱۶ نقل قول

« کسی که یک زندگی را نجات می‌دهد، کل دنیا را نجات می‌دهد. »

« آن‌ها نمی‌دانستند که این کار غیرممکن است، پس انجامش دادند. »

لاکشماما با وحشت از سنت بی‌رحمانهٔ ساتی حرف می‌زند که در گذشته آن‌ها را محکوم می‌کرده تا روی هیزم تدفین شوهرشان خود را قربانی کنند. کسانی که از این کار امتناع می‌کردند، طرد می‌شدند، کتک می‌خوردند و تحقیر می‌شدند و گاهی هم خانوادهٔ همسرشان و یا حتی فرزندان خودشان با زور آن‌ها را به درون شعله‌های آتش هل می‌دادند و به‌این‌ترتیب راهی برای فرار از تقسیم ارث پیدا می‌کردند. قبل از این‌که زن‌های بیوه را از خانه بیرون کنند، مجبورشان می‌کردند تا جواهرات‌شان را دربیاورند و موهای سرشان را از ته بتراشند تا دیگر هیچ‌گونه جذابیتی برای مردها نداشته باشند، آن‌ها در هر سنی که باشند، ازدواج مجدد برایشان ممنوع است. در شهرهای کوچک، که در آن دخترها در سنین بسیار کم ازدواج می‌کنند، بعضی از دختربچه‌ها در سن پنج‌سالگی بیوه می‌شوند و در نتیجه به یک زندگی پر از محرومیت محکوم می‌گردند.

اثرم به‌آرامی پیش می‌رود. مثل جنگلی که در سکوت رشد می‌کند. کار جنگل هم مثل کار من سخت است. کاری که هیچ‌چیز نباید آن را مختل کند. بااین‌حال خودم را تنها احساس می‌کنم، که در کارگاهم حبس شده‌ام. گاهی اجازه می‌دهم انگشتانم رقص باله‌شان را اجرا کنند، و خودم به زندگی‌هایی فکر می‌کنم که من آن‌ها را نزیسته‌ام به سفرهایی که خودم هرگز نرفته‌ام به چهره‌هایی که هیچ‌وقت با آن‌ها برخورد نکرده‌ام. من فقط مثل یک حلقهٔ زنجیر هستم یک زنجیر بی‌ارزش، اما چه اهمیتی دارد، احساس می‌کنم که زندگی‌ام آن‌جاست، در این سه رشته‌ای که مقابلم دراز شده، در این موهایی که می‌رقصند درست در انتهای انگشتان من.

حنا که دختر بسیار حساسی است. در مقابل کوچک‌ترین چیزی مثل بید می‌لرزد. سارا خیلی زود متوجه شد که دخترش ذاتاً با دیگران احساس همدردی می‌کند. با غم و رنج دنیا هم‌ذات‌پنداری می‌کند، خودش را مسئول آن‌ها می‌داند و آن را به خودش نسبت می‌دهد. مثل یک موهبت الهی می‌ماند، یک حس ششم. در کودکی، وقتی می‌دید که کسی آسیب می‌بیند یا مورد سرزنش قرار می‌گیرد، گریه می‌کرد. موقعی که از تلویزیون اخبار می‌دید و یا هنگام تماشای کارتون، گریه می‌کرد. گاهی سارا نگران می‌شود: با این احساسات شدید چه کار خواهد کرد؟ احساساتی که او را هم در معرض بزرگ‌ترین شادی‌ها قرار می‌دهد و هم بزرگ‌ترین عذاب‌ها. بارها دلش می‌خواست به او بگوید: از خودت محافظت کن، پوست‌کلفت باش، دنیا بی‌رحم است، زندگی خشن است، اجازه نده تحت‌تأثیر قرار بگیری، آسیب ببینی، مثل دیگران خودخواه، بی‌احساس و خونسرد باش. مثل من باش. بااین‌حال می‌داند که دخترش روحی حساس دارد و باید با آن کنار بیاید.