بابا لنگ دراز
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
من عاشق چیزهای قشنگم. هیچوقت اولین پیراهن قشنگم را فراموش نمیکنم؛ همان لباس قهوهایرنگی را که متیو برای کنسرت مدرسه به من داد. قبل از آن هرچه داشتم زشت و بدقیافه بود. آن شب احساس کردم قدم به دنیای جدیدی گذاشتهام.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
از میان پنجرهی کوچک انباری، نسیم گرم و خوشبوی بعدازظهر تابستان میوزید. شاخههای درختان در باد میرقصیدند و فراتر، جنگل و باغ سیب، در آرامش و بخشندگی غرق بودند. بر فراز همهی این زیباییها، ابرهای سپید در آسمان آبی شناور بودند؛ و آن سوی دیگر، دریای نیلگون و امواج سپید خلیج میدرخشیدند.