exorcism

exorcism

@exorcism

mashhad

  • ۱۴۲

    امتیاز

  • ۱

    دنبال‌کننده

  • ۱

    دنبال‌شونده

  • ۱

    نقد

  • ۳

    نقل‌قول

نقل قول‌ها

3 قطره خون۱۳۹۳/۲/۴
" دریغا که بار دگر شام شد، " سراپای گیتی سیه فام شد، " همه خلق را گاه آرام شد، " مگر من، که رنج و غمم شد فزون. " جهان را نباشد خوشی در مزاج، " بجز مرگ نبود غمم را علاج، " ولیکن در آن گوشه در پای کاج، «چکیده‌ست بر خاک سه قطره خون»
۱ پسند
بوف کور۱۳۹۳/۲/۴
افکار پوچ! -باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند - آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟ من فقط برای سایهء خودم می‌نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.
۳ پسند
«جک گانتوس در بیمارستان فریکدر مونت پلزنت پنسیلوانیابه دنیا امد و در نورولت پنسیلوانیا-شهری که مثل حلقه‌های هودینی شعبده باز دارد محو و کم کم جزیی از ویرجینیای غربی می‌شود-بزرگ شد. جک شاگرد خوبی بود. او بیشتر اطلاعاتش را از راه خواندن کتاب به دست اورده بود تا نشستن در کلاس درس و خیره شدن به پنجره. والدینش سرپرستی او را از زمان نوزادی به عهده گرفته بودند.» بلند بلند با خودم حرف می‌زدم و متوجه امدن بانی نشدم. ناگهان بانی پرسید: «تو فرزند خوانده ای؟!» از شنیدن صدای بانی یکه خوردم و مثل گربه ای که پا روی دمش گذاشته باشند از جا پریدم. بعد از انکه چهار دست و پا فرود آمدم گفتم: «نه،نه. فرزند خوانده نیستم.» - پس چرا گفتی پدر و مادرت سرپرستی تو را به عهده گرفته اند؟ گفتم: «برای این که قبل از تولدم هیچکدامشان را ندیده بودم.» به صورتم اشاره کرد و گفت: «موجود عجیبی هستی،این خون دماغت هم از ان چیزهای عجیب است.» گفتم: «متاسفم» و برگشتم،دستمال را از توی دماغم بیرون اوردم و چپاندم توی جیب پشتی شلوارم. گفت: «آمدم این جا تا با اجازه ی مادرت برای کمک به بابام به خانه ی ما بیایی. اتاق نظافت جسدهابعداز کار روی مرده‌های تصادف اتوبوس در پل یونیتی خیلی کثیف شده. بابت کمک بهت پول هم می‌دهد.» آب دهانم را به زحمت قورت دادم. پرسیدم: «یعنی بدتر از وضعیتی که با جنازه ی آن فرشته ی جهنمی درست شده بود؟» بانی با انگشت هایش تعداد کشته شده‌ها را شمرد و گفت: «پنج برابر بدتر.» ناگهان احساس کردم دارماز حال می‌روم. گوش هایم سوت کشید و ابر تیره ای جلوی چشم هایم را گرفت. نفس عمیقی کشیدم و خواستم به بانی تکیه کنم که گفت: «لطفا با ان دست‌های خونی به من نزدیک نشو.»
۱ پسند