Lili Ghayoumi

Lili Ghayoumi

@lilamah

Tehran

  • ۲۳۱۸۶

    امتیاز

  • ۷۹

    دنبال‌کننده

  • ۳

    دنبال‌شونده

  • ۴

    نقد

  • ۱۵۰۸

    نقل‌قول

Software Engineer, Book Lover

نقل قول‌ها

1984۱۴۰۲/۲/۱۱
اگر امیدی وجود داشت، باید در طبقه کارگر جست‌وجو می‌شد؛ زیرا فقط آن‌جا، در میان خیل عظیم توده‌هایی که مورد بی‌توجهی قرار گرفته بودند و هشتاد و پنج درصد جمعیت اوشنیا را تشکیل می‌دادند، امکان داشت نیرویی برای نابودی حزب ظهور کند. حزب نمی‌توانست از درون متلاشی شود. اگر دشمنی هم داشت، دشمنانش راهی برای گردآمدن و یا حتی شناخت یکدیگر نداشتند. حتی اگر انجمن افسانه‌ای موسوم به «برادری» وجود داشت که امکانش بود، احتمال کمی داشت که اعضای آن بتوانند در گروه‌هایی بیش از دو یا سه نفر دور هم جمع شوند. شورش و عصیان فقط در نگاه، آهنگ کلام و یا حداکثر زمزمه یک کلمه خلاصه می‌شد؛ اما اگر کارگران به نحوی از میزان توانایی خود آگاه می‌شدند، نیازی به تبانی و توطئه‌چینی نداشتند. فقط کافی بود به پا خیزند و همان‌‌گونه که اسب‌ها با لرزش بدن، مگس‌ها را می‌پرانند، تکانی به خود بدهند. اگر آن‌ها تصمیم می‌گرفتند، همین فردا صبح تمام حزب متلاشی می‌شد. بدون شک دیر یا زود آن‌ها به جایی می‌رسیدند که این کار را بکنند؛ ولی هنوز…
۰ پسند
1984۱۴۰۲/۲/۱۱
وینستون نوشت: اگر امیدی وجود داشته باشد، به طبقه کارگر است.
۰ پسند
1984۱۴۰۲/۲/۴
بدترین دشمن انسان، سیستم عصبی خود اوست. هیجانات درونی در هر لحظه ممکن است خودش را به صورتی مشخص آشکار سازد.
۱ پسند
1984۱۴۰۲/۲/۴
چه خوب بود اگر می‌شد آدم چشم‌هایش را ببندد و باور کند همه افراد ظاهری دارند مطابق با آن‌چه که حزب به عنوان ظاهر مطلوب معرفی می‌کرد.
۰ پسند
1984۱۴۰۲/۲/۴
هیچکس مطمئن نیست احساس کند که شرایط فعلی غیر قابل تحمل است؛ مگر آن‌که در حافظه‌اش خاطراتی از دورانی داشته باشد که وضع بدین منوال نبوده است.
۰ پسند
1984۱۴۰۲/۱/۲۷
پیروی از عقاید مرسوم، به معنی فکر نکردن خواهد بود؛ نیاز نداشتن به تفکر. پیروی از عقاید مرسوم؛ یعنی: عدم خودآگاهی.
۰ پسند
1984۱۴۰۲/۱/۲۷
این روزها دیگر کسی دوست نداشت، همه رفیق داشتند؛ ولی بعضی از رفقا از بعضی دیگر خوشایندتر بودند.
۰ پسند
11 دقیقه۱۴۰۲/۱/۱۰
کسی که کمتر عشق بورزد، کمتر گناهانش بخشیده می‌شود. کتاب مقدس، لوکاس: 7 و 47-37
۰ پسند
1984۱۴۰۱/۱۲/۲۱
همه چیز در جهانی از ابهام کمرنگ می‌شد تا جایی که حتی از درستی تاریخ روز نیز مطمئن نبودی.
۰ پسند
1984۱۴۰۱/۱۲/۱۵
به طور مثال، در اظهار نظر وزارت فراوانی تخمین زده بودند که میزان تولید پوتین برای یک فصل بالغ بر صد و چهل و پنج میلیون جفت خواهد شد. تولید واقعی، شصت و دو میلیون جفت خواهد بود؛ ولی وینستون در بازنویسی، تخمین وزارت فراوانی را به پنجاه و هفت میلیون تبدیل کرد تا طبق معمول بتوانند ادعا کنند میزان تولید از سهمیه در نظر گرفته شده بالاتر بوده است. به هر حال، هیچکدام از ارقام شصت و دو میلیون، پنجاه و هفت میلیون و یا صد و چهل و پنج میلیون به حقیقت نزدیک نبود؛ بلکه به احتمال زیاد هیچ پوتینی تولید نشده بود و به احتمال قوی‌تر هیچ‌کس از میزان تولید کفش اطلاع نداشت، در اصل برای کسی اهمیت هم نداشت. تنها چیزی که همه می‌دانستند این بود که در هر فصل بر روی کاغذ تعداد سرسام‌آوری کفش تولید می‌شد، درحالی‌که شاید نیمی از جمعیت اوشنیا پابرهنه بودند.
۰ پسند
1984۱۴۰۱/۱۲/۱۵
تاریخ چیزی نبود، جز لوحی رنگ‌باخته که مدام آن را پاک می‌کردند و دوباره آن‌طور که لازم می‌دانستند، بازنویسی می‌کردند. با انجام این کار ممکن نبود بتوان ثابت کرد دست‌کاری یا تقلبی صورت گرفته است.
۱ پسند
1984۱۴۰۱/۱۲/۱۳
این روزها فقط ترس، تنفر و درد وجود داشت ولی عواطف و رنج‌های عمیق، هیچ ارج و منزلتی نداشتند.
۰ پسند
1984۱۴۰۱/۱۲/۷
بین آن‌ها درک واحدی وجود داشت که بسیار برتر از احساس محبت و دوستی یا هم‌سنگربودن بود. او گفته بود: «ما یکدیگر را در مکانی که هیچ تاریکی در آن نیست، ملاقات خواهیم کرد.»
۲ پسند
1984۱۴۰۱/۱۲/۷
پیامد هر عملی در خود آن عمل موجود است. جرایم فکری منجر به مرگ نمی‌شوند، جرایم فکری خود مرگ هستند.
۱ پسند
1984۱۴۰۱/۱۲/۷
به زمانی که حقیقت وجود دارد و آن‌چه را انجام می‌گیرد، نمی‌توان مانع شد، سلام!
۰ پسند
1984۱۴۰۱/۱۲/۷
یک سکه بیست‌وپنج سنتی از جیبش درآورد. روی آن هم با حروف بسیار ریز همان شعارها نوشته بود و در روی دیگر سکه، تصویر برادر بزرگ حک شده بود. حتی چشم‌های تصویر روی سکه هم، آدم را دنبال می‌کرد. روی سکه‌ها، روی مُهرها، روی جلد کتاب‌ها، پرچم‌ها، پوسترها و کاغذ روی پاکت سیگار، همه‌جا. همیشه چشم‌ها تو را زیر نظر دارند و صدایشان در گوش می‌پیچد. خواب یا بیدار، در حال کار یا خوردن، داخل خانه یا بیرون، در حمام یا تختخواب؛ راه گریزی نبود. هیچ‌چیز جز چند سانتیمتر مکعب فضای درون مغزت مال خودت نبود.
۰ پسند
1984۱۴۰۱/۱۲/۷
مدتی نشست و به طرز احمقانه‌ای به کاغذ خیره شد. صفحه سخنگو، موزیک نظامی پخش می‌کرد. عجیب بود که نه تنها توانایی بیان افکارش را نداشت؛ بلکه به کلی چیزهایی را که قصد گفتنش را داشت، فراموش کرده بود. هفته‌ها بود که خودش را برای این لحظه آماده کرده بود و در تمام این مدت به فکرش هم نرسیده بود که ممکن است به جز شهامت به چیز دیگری هم نیاز داشته باشد. عمل نوشتن، کار ساده‌ای بود. فقط باید گفت‌وگوی پایان‌ناپذیر و بی‌امان درونش را که سال‌ها در مغزش جریان داشت، به روی کاغذ می‌آورد؛ ولی حالا حتی گفت‌وگوی درونی‌اش هم قطع شده بود.
۰ پسند
1984۱۴۰۱/۱۲/۷
هیچ راهی وجود نداشت که بفهمی در فلان لحظه خاص آیا زیر نظر قرار داشته‌ای یا نه. همچنین هرگز نمی‌توانستی سر در بیاوری که پلیس افکار، چندبار و از چه طریقی، به تفتیش عقاید تو پرداخته است. حتی اگر می‌گفتند همه مردم را تمام‌وقت کنترل می‌کنند، چندان دور از ذهن نبود؛ یعنی آن‌ها در هر زمان که اراده می‌کردند، می‌توانستند همه رفتار و کردارت را زیر نظر بگیرند. مردم از روی عادتی که تبدیل به غریزه شده بود، همواره باید با این تصور زندگی می‌کردند که هر حرفی می‌زنند شنیده می‌شود و هر حرکتی که انجام می‌دهند -به جز در تاریکی- زیر نظر است.
۰ پسند
1984۱۴۰۱/۱۲/۷
اورول نیز همانند هاکسلی و زامیاتین، به طور ضمنی مطرح می‌کند که شکل جدید صنعتی‌شدن جوامع که در آن، انسان ماشینی تولید می‌کند که مانند انسان‌ها عمل می‌کند و انسان‌هایی تربیت می‌کند که مانند ماشین عمل می‌کنند، به دورانی منجر خواهد شد که طی آن انسان از ویژگی‌های انسانی‌اش تهی می‌شود و به از خودبیگانگی کامل می‌رسد. دورانی که در آن انسان‌ها به شی‌ء تبدیل می‌شوند و به صورت ضمیمه‌های فرآیند تولید و مصرف درمی‌آیند.
۰ پسند
1984۱۴۰۱/۱۲/۷
با دستکاری ماهرانه ذهن، فرد دیگر چیزی برخلاف آن‌چه که فکر می‌کند، نمی‌گوید؛ بلکه به متضاد آن چیزی که حقیقت است، فکر می‌کند. بنابراین، برای مثال، اگر او استقلال و انسجام فکری خود را به طور کلی از دست داده باشد و در ضمن خودش را متعلق به محل یا گروه خاصی بداند، پس دو به علاوه دو می‌شود پنج، یا «بردگی، آزادی است.» و از آن‌جا که دیگر به تفاوت بین حقیقت و غیرحقیقت آگاه نیست، احساس آزادی می‌کند.
۰ پسند