نقلقولها
خلاء، آغاز همهچیز است…
برو ای عزیزترین… خدا به همراهت…
موقع خداحافظی به طرف من آمد. همدیگر را نگهداشتیم. گفت: « بابت دیشب ممنونم. آن اسبها، حرفهامان، همه چیز… کمک میکند. فراموش نمیکنیم. » به گریه افتاد. گفتم: « برایم نامه بنویس، خب؟ فکر نمیکردم این اتفاق برایمان بیفتد. آن همه سال. هیچوقت حتی یکلحظه هم فکر نمیکردم این اتفاق بیفتد. فکر نمیکردم برای ما اتفاق بیفتد. » گفت: « مینویسم. نامههای مفصل؛ مفصلترین نامهای که دیدهای. مفصلتر از آن نامههای دوراندبیرستان. » گفتم: « منتظرشان میمانم. »
اگر همهی ماهیچهها و استخوانها و مفاصل در حالت آرامشواقعی قرار بگیرد، خواب مطمئنا میآید.
دلم میخواهد از خودمان جا داشته باشیم. از اینکه هر سال باید خانه عوض کنیم، دیگر خسته شدهام… از اینکه یکسال در میان هی جابهجا بشویم… دلم میخواهد دو نفریمان زندگی بیدغدغهای داشتهباشیم؛ بدون اینکه نگران پول و قبض یا چیزهایی مثل اینها باشیم…٬ مایک، خوابت برد؟
