نقلقولهای #شازده_کوچولو
گفت: -مردم سیارهی تو ور میدارند پنج هزار تا گل را تو یک گلستان میکارند، و آن یک دانهای را که پِیَش میگردند آن وسط پیدا نمیکنند… گفتم: -پیدایش نمیکنند. -با وجود این، چیزی که پیَش میگردند ممکن است فقط تو یک گل یا تو یک جرعه آب پیدا بشود… جواب دادم: -گفتوگو ندارد. باز گفت: -گیرم چشمِ سَر کور است، باید با چشم دل پیاش گشت. #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل بیست و پنجم
چون خوابش برده بود بغلش کردم و راه افتادم. دست و دلم میلرزید. انگار چیز شکستنیِ بسیار گرانبهایی را روی دست میبردم. حتا به نظرم میآمد که تو تمام عالم چیزی شکستنیتر از آن هم به نظر نمیرسد. تو روشنی مهتاب به آن پیشانی رنگپریده و آن چشمهای بسته و آن طُرّههای مو که باد میجنباند نگاه کردم و تو دلم گفتم: « آن چه میبینم صورت ظاهری بیشتر نیست. مهمترش را با چشم نمیشود دید…» باز، چون دهان نیمهبازش طرح کمرنگِ نیمهلبخندی را داشت به خود گفتم: « چیزی که تو شهریار کوچولوی خوابیده مرا به این شدت متاثر میکند وفاداری اوست به یک گل: او تصویرِ گل سرخی است که مثل شعلهی چراغی حتا در خوابِ ناز هم که هست تو وجودش میدرخشد…» و آن وقت او را باز هم شکنندهتر دیدم. حس کردم باید خیلی مواظبش باشم: به شعلهی چراغی میمانست که یک وزش باد هم میتوانست خاموشش کند. و همان طور در حال راه رفتن بود که دمدمهی سحر چاه را پیداکردم. #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل بیست و چهارم
ازش پرسیدم: -پس تو هم تشنهات هست، ها؟ اما او به سوآلِ من جواب نداد فقط در نهایت سادگی گفت: -آب ممکن است برای دلِ من هم خوب باشد… از حرفش چیزی دستگیرم نشد اما ساکت ماندم. میدانستم از او نباید حرف کشید. خسته شده بود. گرفت نشست. من هم کنارش نشستم. پس از مدتی سکوت گفت: -قشنگیِ ستارهها واسه خاطرِ گلی است که ما نمیبینیمش… گفتم: -همین طور است و بدون حرف در مهتاب غرق تماشای چین و شکنهای شن شدم. باز گفت: -کویر زیباست. و حق با او بود. من همیشه عاشق کویر بودهام. آدم بالای تودهای شن لغزان مینشیند، هیچی نمیبیند و هیچی نمیشنود اما با وجود این چیزی توی سکوت برقبرق میزند. شهریار کوچولو گفت: -چیزی که کویر را زیبا میکند این است که یک جایی یک چاه قایم کرده… از اینکه ناگهان به راز آن درخشش اسرارآمیزِ شن پی بردم حیرتزده شدم. بچگیهام تو خانهی کهنهسازی مینشستیم که معروف بود تو آن گنجی چال کردهاند. البته نگفته پیداست که هیچ وقت کسی آن را پیدا نکرد و شاید حتا اصلا کسی دنبالش نگشت اما فکرش همهی اهل خانه را تردماغ میکرد: « خانهی ما تهِ دلش رازی پنهان کرده بود…» گفتم: -آره. چه خانه باشد چه ستاره، چه کویر، چیزی که اسباب زیباییاش میشود نامریی است! #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل بیست و چهارم
شهریار کوچولو گفت: -سلام! پیلهور گفت: -سلام. این بابا فروشندهی حَبهای ضد تشنگی بود. خریدار هفتهای یک حب میانداخت بالا و دیگر تشنگی بی تشنگی. شهریار کوچولو پرسید: -اینها را میفروشی که چی؟ پیلهور گفت: -باعث صرفهجویی کُلّی وقت است. کارشناسهای خبره نشستهاند دقیقا حساب کردهاند که با خوردن این حبها هفتهای پنجاه و سه دقیقه وقت صرفهجویی میشود. -خب، آن وقت آن پنجاه و سه دقیقه را چه کار میکنند؟ هر چی دلشان خواست… شهریار کوچولو تو دلش گفت: « من اگر پنجاه و سه دقیقه وقتِ زیادی داشته باشم خوشخوشک به طرفِ یک چشمه میروم… #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل بیست و سوم
شهریار کوچولو گفت: -سلام. سوزنبان گفت: -سلام. شهریار کوچولو گفت: -تو چه کار میکنی اینجا؟ سوزنبان گفت: -مسافرها را به دستههای هزارتایی تقسیم میکنم و قطارهایی را که میبَرَدشان گاهی به سمت راست میفرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریعالسیری با چراغهای روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزنبانی را به لرزه انداخت. -عجب عجلهای دارند! پیِ چی میروند؟ سوزنبان گفت: -از خودِ آتشکارِ لکوموتیف هم بپرسی نمیداند! سریعالسیر دیگری با چراغهای روشن غرّید و در جهت مخالف گذشت. شهریار کوچولو پرسید: -برگشتند که؟ سوزنبان گفت: -اینها اولیها نیستند. آنها رفتند اینها برمیگردند. #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل بیست و دوم