پیر مرد فیلسوف به دختر نزدیک شد. دختر همان طور که مرا نگاه می‌کرد به مرد اشاره کرد و گفت "مشتریه ؟ برای امشب دیگه تا ندارم…"
پیر مرد گفت: "نه دخترم ، یکی مثل ماست بی خانمانه"
دختر دو پلاستیک مشکی را که دستش بود به پیر مرد داد و وارد چادر بی رنگ و رو و وصله پینه شده کنار آتش شد. از داخل چادر یک پیر زن و چند بچه بیرون آمدند و پیر مرد را دوره کردند. بچه‌ها یکی از یکی بی نواتر بودند. بی نواهایی که سرما به پاهای برهنه شان رحم نمی‌کرد و سوزش خشنش را به آنها هدیه می‌داد. این را می‌شد از پاهای سرخ و ترک خورده شان فهمید.
۱ نفر این نقل‌قول را دوست داشت
قبادیانی
‫۴ سال و ۹ ماه قبل، چهار شنبه ۹ بهمن ۱۳۹۲، ساعت ۰۸:۲۸