در خواب بدنش پرید، احساس کرد از ارتفاع زیادی پرت شده است. با ترس چشمانش را باز کرد. قلبش تند میزد. نفس عمیقی کشید. به سقف سلول خیره شد. زیر لب چیزی گفت که خودش هم متوجه آن نشد. از جا بلند شد و به کنار پنجره اتاقش رفت، پنجره را باز کرد و نسیم دلنشینی صورتش را نوازش کرد. از پنجره فرزندانش را دید که توی باغ مشغول بازی کردن بودند. فرزندانی که نمی‌دانست نامشان چیست، نمی‌دانست چند سالشان است، دختر هستند یا پسر، مادرشان کیست. لبخندی زد و خواست پیش انها برود ولی در سلول مانع خروجش شد.
۱۲ نفر این نقل‌قول را دوست داشتند
Golrokh
‫۶ ماه قبل، سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۴۶
Holden_caulfield
‫۶ ماه قبل، سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۴۸
Salmoon
‫۶ ماه قبل، سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۵۳
Watrance
‫۶ ماه قبل، سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۵۸
Meloody
‫۶ ماه قبل، سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۰۴
Masoudreisi
‫۶ ماه قبل، سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۰۷
Sooroosh
‫۶ ماه قبل، سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۱۷
Booker
‫۶ ماه قبل، سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۲۳
Shaghik
‫۶ ماه قبل، سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۱۶
Roziittaa
‫۶ ماه قبل، سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۳۰
Ali
‫۶ ماه قبل، سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۵۲
Benito
‫۶ ماه قبل، چهار شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۳۵