رضا امیرخانی

۱۱ کتاب

رضا امیرخانی

رضا امیرخانی

ملیت
ایرانی
زادگاه
تهران، ایران
زادروز
۱۶ مهٔ ۱۹۷۳

رضا امیرخانی، رمان‌نویس و جستارنویس ایرانی است و نامش با آثاری پیوند خورده که به ایمان، شهر، مهاجرت، زبان، هویت و نسل جدید نزدیک‌اند. این معرفی قرار نیست فهرست‌وار باشد؛ مهم‌تر این است که بفهمیم خواننده چرا به سمت کتاب‌های او می‌رود.

”
سر خم نکردم. من برای خیلی از چیزهایی که می‌دانم سر خم نمی‌کنم چه رسد به چیزهایی که نمی‌دانم، سر خم نکردم کمرم را راست گرفتم اما زانوهایم را خم کردم
من او

کتاب‌های رضا امیرخانی

۱۱ کتاب

من او
من او

Man-oo

۳.۸
رهش
رهش
۳.۲
من او
ازبه

نقل‌قول‌های رضا امیرخانی

سر خم نکردم. من برای خیلی از چیزهایی که می‌دانم سر خم نمی‌کنم چه رسد به چیزهایی که نمی‌دانم، سر خم نکردم کمرم را راست گرفتم اما زانوهایم را خم کردم

وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست، لطفش به این است که بی حکمت و پرس و جو بدهی. اگر حکمتش را بدانی به خاطر حکمت داده ای، نه به خاطر لوطی کری

خدا هم مثل رفیق آدمه. یک رفیق به آدم یک چیزی بگوید، لوطی گری می‌گوید بایستی انجام داد.

عادت ندارد به زن و بچه ی مردم نگاه کند، اما لباسهای جور و واجور زن‌ها توجه ش را جلب میکند. یکی چادر عربی سر کرده است، دیگری کُردی پوشیده است، زن دیگری روسریِ بلند و گل دار ترکمنی دارد… قیدار آرام از ناصر میپرسد: - خدا بیامرز اصلیتش به کجا می‌رسید؟ مجلس ختم ش شده موزه ی مردم شناسی!

خودش ریز میخندد. منتظر است تا قیدار هم بخندد. قیدار اما از جا بلند میشود. به کارشناس چیزی را میانِ حیاط نشان میدهد و میپرسد که چیست؟ کارشناسِ شیر و خورشید، عینکش را جا به جا میکند و میگوید: - بز باید باشد… یا گوسفند؟ قیدار میگوید: - آن جانور است! اما اینها مثل من و شما هستند. فقط ما رنگی هستیم، اینها سیاه و سفید! - سیاه و سفید یعنی چه؟ - یعنی اینها یا خمارند یا نشئه؛ یا سیاه یا سفید. اما ما هر کداممان هزار رنگ داریم… گاهی قرمزیم، گاهی سیاه، پاری وقت‌ها هم سبز و پاری وقت‌ها هم وقتی گندمان در می‌آید، قهوه ای!